خريد اينتر نتي محصولات ايران ماركت

خريد اينتر نتي محصولات ايران ماركت

توضيحات

 
پيوندها
لينكي ثبت نشده است
طراحی قالب وبلاگ
ایجاد وبلاگ
سایر ابزارها
[ ۱ ]

خبرخوان یا همان RSS وبلاگ
پايان يك پسر(9)

پايان يك پسر(9)

هوووووووووووووووووي روان پريش ! .. ارث بابات نيستا !
اگه راست ميگي يه بارم جلو مامان بابام اينجوري درو بكوبون تا بفهمن چه عتيقه اي هستي !



لباسامو كه عوض كردم در اتاق رو باز كردم و به بيرون سرك كشيدم
از اين نريمانِ موزمار بعيد نبود كه نرفته باشه .... نه مثل اينكه واقعا رفته بود
خواستم برم سمت آشپزخونه نگام افتاد به كوله ام ... دوباره نسخه رو نگاه كردم
هرچند اصلا سر در نمي آوردم كه چي نوشته ولي يه كورسوي اميد بود برام
يعني ميشه كه به خاطر اختلالات هورموني اينجوري شده باشم ؟

ميدونستم دارم اشتباه ميكنم اما چه اشكالي داشت بعد از مدتها به يه چيز دلخوش كنم ؟
يه چند وقتي بود كه كمتر به ماني فكر ميكردم ... يعني فكر كه ميكردم بدتر عصبي ميشم

فردا بايد كلاس ساعت اولم رو ميپيچوندم و ميرفتم آزمايشگاه , چون پس فردا با استاد ابراهيمي داشتيم و اصلا نميشد دودرش كرد
صبرم نداشتم تا دو روز ديگه صبر كنم
خيلي دلشوره داشتم
حالا اگه هورمونهام به هم ريخته باشه واقعا با مصرف دارو دوباره خوب ميشدم ؟



صبح با صداي مامان كه ميگفت : مانيا پاشو .. مگه امروز كلاس نداري ؟ از خواب پريدم
عجله اي لباسامو پوشيدم و كوله ام رو آماده كردم
حالا ديگه ياد گرفته بودم چجوري مقنعه سرم كنم
اول بايد وارونه اش ميكردم ... قسمت سه گوش مقنعه رو ميپوشيدم بعد بقيه مقنعه رو از سمت بيرون برميگردوندم

دم در مامان يه ساندويچ داد دستم كه به جاي صبحونه بخورم .. اما يهو يادم اومد واسه آزمايش بايد ناشتا باشم

لقمه رو انداختم تو كوله ام و گذاشتم واسه بعد .
يه آزمايشگاه طرفاي دانشگاه بلد بودم

از اونهمه استرس و هيجان و ترس خسته شده بودم
زود نوبتم شد , قرار شد فردا جوابو بدن

بايد عجله ميكردم تا كلاس بعدي رو از دست ندم
تا وارد كلاس شدم طبق عادت چشم گردوندم و دنبال امير و نويد و هومن گشتم
ايندفعه تو يكي از رديفهاي وسط نشسته بودن
مي خواستم برم طرفشون .. اصلا حواسم نبود , كه ديدم پريسا برام دست تكون داد و كيفشو از رو صندلي بغليش برداشت .. يعني كه برام جا گرفته

خواستم محلش ندم .. اما با خودم گفتم هفته ي ديگه ميان ترمها شروع ميشه و باز به دردم ميخوره

يه لبخند زوركي و كج و كوله براش زدم و از سر اجبار رفتم سمتش
شانس رو ميبيني .. آخه اينهمه دختر خوشكل تو كلاس بود اَد رفتي با پري ورپريده دوست شدي ؟
مانيا آخه كج سليقگي تا كجا ؟

حالا پري هيچ .. اينهمه پسر باحال دورو برت بودن بايد حتما انگشت ميذاشتي رو نريمان كه من اينهمه ازش بدم مياد ؟

صداي قهقهه هاي بلند امير و نويد و هومن تو كلاس پيچيد و چند تا از بچه ها به طرفشون برگشتن
بميرين الهي !!! ..... الهي به هر چي ميخندين كوفتتون بشه !! ... الهي از دماغتون دربياد اين خوشي

عين پيرزنا تو دلم ناله ونفرين راه انداخته بودم
با ورود استاد به كلاس صداها خوابيد و يه سكوت نسبي برقرار شد

آخر ساعت باز روي امتحان جلسه ي بعد تاكيد كرد

نگاهي به جزوه ي پريسا اميرزادگاني كه داشت آخرين مطالب رو اضافه ميكرد انداختم
خداييش خيلي مرتب و تميز كه نوشته بود هيچ , از درس استاد حتي يه واو رو هم ننداخته بود

اونوقت ماي خر ميرفتيم جزوه ي نصفه ناقصِ صفا محمدي و ندا سلطاني و دو سه تا از دختر خوشكلاي كلاس رو با هزار خواهش و التماس ميگرفتيم كه چي ؟ ... شايد فرجي بشه و باب دوستي باز شه
يادم باشه واسه پايان ترم جزوه ي پريسا رو بردارم !
همونجور كه سرش پايين بود و مينوشت گفت :
_ مانيا جان .. ساعت قبلي عليرضا رو تو بوفه ديدم سراغتو گرفت .. گفتم نيومدي

ابروهامو دادم بالا و بلافاصه دست كردم تو جيب مانتوم و موبايلم رو درآوردم ... نه , هيچ تماسي ازش نداشتم
شونه اي بالا انداختم و وسايلم رو جمع كردم و انداختم تو كوله ام
ميخواستم برم .. اما مجبور بودم واسه پري ورپريده صبر كنم
آخه هنوز بهش نياز داشتم

بالاخره خانم دل از نكته نوشتن كند و بلند شد
تقريبا همه ي بچه ها رفته بودن .. اتفاقا تو راهرو هم خيلي خلوت بود ديدم نويد دم پله ها ايستاده بود و امير و هومن كمي عقبتر كنار در يكي از كلاسا منتظر نگاش ميكردن

ميدونستم باز دارن يه نقشه اي پياده ميكنن
يه لبخند شيطنت آميز اومد رو لبام
دلم ميخواست برم قاطي بازيشون ... دلم واسه شيطنتهام تنگ شده بود ! چند وقت بود كه ديگه كسي رو سركار نذاشته بودم ؟ !
آخ ماني كجايي كه يادت بخير

يه آه سوزناك و بلند كشيدم و ناخودآگاه ايستادم تا لااقل از دور تماشاچي باشم

يه آه سوزناك و بلند كشيدم و ناخودآگاه ايستادم تا لااقل از دور تماشاچي باشم
پري برگشت و گفت : چي شد ؟ چرا وايسادي
_ تو برو , من يه كاري دارم
_ صبر ميكنم با هم بريم
با حرص گفتم : برو ديگه , معلوم نيست كارم چقدر طول بكشه . آزرده گفت : باشه

بالاخره پري رو دك كردم و خودم با حفظ فاصله تو چهارچوب يكي از پنجره هاي قدي راهرو نشستم
نويد خيلي معمولي دستشو بالا آورد و نگاهي به ساعتش انداخت و رفت پايين

اين علامت ما بود .. يعني طرفي كه منتظرش بوديم داره مياد

مشتاقانه بهشون خيره شدم
امير وهومن در حاليكه مثلا با هم حرف ميزدن رفتن سمت پله ها
بحثشون هم عميق و فلسفي بود و به اصطلاح تو عالم خودشون بودن

ديدم سارا و يكي از دوستاش از پله ها اومدن بالا و همينكه پيچيدن تو راهرو امير بهش تنه زد , از همون تنه معروفاش كه معمولا ختم به خير ( ختم به دوستي ) ميشد

جزوه اي كه دست سارا بود پخش زمين شد
سارا و دوستش جيغ جيغ كنان گفتن : چه خبرتونه ... جلو پاتونو نگاه كنين

حالا منكه ميدونستم تو دل جفتشون عروسيه
هنوز يادم نرفته بود كه تو بوفه همين سارا چه ذوقي كرده بود كه امير به ميزشون نگاه انداخته
چه جنس خرابي دارن اين دخترا .. چقدر تودارن
با دست پس ميزنن ... با پا پيش ميكشن

امير و هومن هم هي ببخشيد و معذرت خواهي كه حواسمون نبوده .. شما ببخشين

اي روزگار ! همش فيلم بود !
ولي سارا حالمو گرفتي .. بدجور حالتو ميگيرم .. حالا ببين ! .. ماني نيستم اگه حالتو نگيرم !
حالا درسته ماني نبودم واقعا , ولي هنوز اونقدر چلغوز و بي دست و پا نشده بودم كه حال اين آشغال رو نتونم بگيرم !

بالاخره دل ازهمديگه كندن و با روي خندون از هم جدا شدن , آخه سارا اينا كلاس داشتن مثلا
نميذارم سارا .. تلافي نامردي و خيانتي كه بهم كردي رو درميارم
يه كاري ميكنم هر روز با حسرت به امير نگاه كني

يادمه سارا يه دوستي داشت به اسم نگار كه امير ازم خواسته بود آمارشو براش بگيرم
ميدونستم امير نگار رو به سارا ترجيح ميده
اما چجوري بايد اين كارو ميكردم ؟ ! دِ يالا پسر ... فكرتو به كار بنداز .. تو ميتوني ماني

اينجور كه اينا خوش و خرم از هم جدا شدن .. بعيد ميدونستم ديگه فردا و پس فردا بتونم كاري بكنم
بايد قبل از اينكه اينا بازم همو ببينن كاسه كوزشونو ميريختم به هم

هنوز فكرامو يه جا نكرده بودم ولي با عجله رفتم سمتشون , وسط پله ها بودن و حالا نويد هم بهشون پيوسته بود و داشت شرح ماوقع رو گوش ميداد

قلبم تند تند ميزد .. سختم بود حالا تو قالب يه دختر باهاشون باشم تا ديروز يه اكيپ بوديم واسه خودمون .. اما حالا

صداي نويد رو ميشنيدم :
_ اي تو روحت امير .. تو چجوري تنه ميزني كه هميشه صيد رو به تور ميندازي
امير به شوخي بادي به غبغب انداخت و با نگاهي عاقل اندر سفيه به نويد گفت :

_ مربوط به هيكل و استايله كه تو نداري

نويد رو ترش كرد و زد پس كله ي امير :
_ گُه زيادي ! توي قناس حتي نميدوني استايل با ث سه نقطه است يا با ص صابون
به شوخي چند بار همديگه رو زدن

يه سرفه كردم تا صدام موقع حرف زدن نلرزه اما هر سه برگشتن عقب !
خوب خيلي هم بد نشد .. ميتونستم بدون مقدمه برم سر اصل مطلب !

يه چند ثانيه اي اونا بر وبر منو نگاه كردن و منم بر و بر اونا رو نگاه كردم
يه دفعه امير رفت كنار و راه رو باز كرد تا مثلا من رد بشم : بفرمايين خانم مهرورز

نميدونستم به عنوان يه خانم چجوري موضوع رو پيش بكشم واسه همينم بي هيچ پس زمينه اي گفتم :
_ فكرنميكردم اينقدر بي سليقه باشي ( تازه اگه دست خودم بود دو تا دستمو به علامت خاك بر سرت بالا مياوردم ! )


هر سه تاشون با چشماي گرد شده نگام كردن
_ بله ؟
_ آخه سارا رستمي هم آدمه كه اينهمه براش نقشه كشيدين ؟
امير با تته پته پرسيد از چي حرف ميزنين ؟
_ از اين تئاتري كه الان بازي كردي
نويد و هومن كه خفه شده بودن ! قيافه اشون ديدني بود , امير هم دست كمي نداشت اما مجبور بود انكار كنه و آبروي خودشو بخره
_ خانم مهرورز سوءتفاهم شده .. اصلا متوجه منظورتون نميشم
پوزخندي زدم و گفتم منو سياه نكن , من خودم ختم روزگارم

ديگه كم كم شاخاشون كه از تعجب زده بود بيرون قابل رؤيت ميشد !
هومن زودتر از بقيه خودشو جمع و جور كرد و گفت : خانم مهرورز لطفا اگه كاري ندارين وقتمون رو نگيرين

مثلا محترمانه داشت ميگفت زر زيادي نزن و راهتو بكش برو پي كارت
خودمو نباختم و خيلي خونسرد رو به امير كردم و گفتم :
_ ظاهرا اين آقايون عجله دارن .. ميتونم چند دقيقه وقتت رو بگيرم ؟
امير بدبخت تو منگنه گير كرده بود .. نه راه پس داشت نه راه پيش ! ... چند لحظه مردد به نويد و هومن نگاه كرد و با نگاهش عاجزانه خواست يه كاري براش بكنن
پيشدستي كردم و بقيه ي پله هايي باقيمونده رو طي كردم و پايين پله ها ايستادم

اونم ناچار دنبالم اومد
دست تو جيب شلوارش كرد و كلافه گفت : خوب ؟
_ سارا رستمي به دردت نميخوره
_ اصلا نميفهمم منظورتون چيه .. گفتم كه دچار سوءتفاهم شدين
_ سارا رستمي دو تا دوست پسر داره .. ميخواي شما سوميش باشي ؟
چشماي امير از تعجب گرد شد و پرسيد چي ؟ شما مطمئني ؟
با اطمينان سرمو تكون دادم
_ شما از كجا ميدوني ؟
_ از دوستش نگار رحماني شنيدم

امير كمي جابه جا شد و من به صورت اتفاقي چشمم به انتهاي راهرو افتاد و خشكم زد !!!!!!!!
حتي از اون فاصله هم ميشد قيافه ي عصباني عليرضا نريمان رو تشخيص داد .....

ترس برم داشت ، اين چرا همه جا پيداش ميشد ؟! ببين كارت به كجا رسيده ماني كه بايد از اين مردك بترسي !
الان داره چه فكراي نامربوطي پيش خودش درباره ي من و امير ميكنه ! اصلا بذار هر فكري ميخواد بكنه به درك !
با اين حال نميشد از اين صورت برافروخته نترسيد ، مانيا نامزدش بوده ديگه ، حق داره وقتي نامزدشو با يكي ديگه ميبينه آتيشي بشه ، اگه منم بودم ميشدم ، اصلا خود منم الان واسه همين موضوع اينجام ، چون دوست دخترم و در حال خيانت ديدم !
با صداي امير به خودم اومدم ،
_ خانوم مهرورز ؟...نگفتين اون دو تا دوست پسرش كيا هستن ؟
در حاليكه يه چشمم به نريمان بود گفتم :
_ الان نميتونم بايد برم ، شماره ي منو داري ؟!
_ نه متاسفانه ، ندارم ...
سريع نگاهش كردم و ابروهامو به نشانه ي خر خودتي بالا انداختم ، اكيپ ما شماره ي بيشتر دختراي دانشگاه به استثناي بعضي از دخترا كه خيلي سر به زير و خيلي مثبت بودن و داشت ، حتي شماره ي پري ورپريده رو هم داشتيم ، حالا اين اميرِ گاگول اومده تو چشماي من زل زده ميگه شماره ي منو نداره ؟! مگه ميشه شماره ي دافي مثل مانيا رو نداشته باشه ؟! مانيا به اين خوشگلي و خوش تيپي ، عمرا اگه امير اينا همچيين تيكه اي رو به امان خدا ول كرده باشن . با نگاه عاقل اندر سفيهي سر تكون دادم و گفتم :
_ خيلي خوب ، من شماره تو دارم ، بهت زنگ ميزنم منتظر باش ...
زير چشمي نگاه ديگه اي به قيافه ي عصبي نريمان انداختم ، وقتي نگاه منو متوجه خودش ديد پوزخند خطرناكي زد كه من با ديدنش سريع گفتم :
_ من برم ديگه ...
امير كه متوجه نگاهم شده بود رد نگاهمو گرفت و با لحن معني داري كه به نظرم پر حرص ميومد گفت :
_ بله خوب ، بايد بريد ...
بند كوله مو روي دوشم جابجا كردم و به سرعت در مسيري مخالف جهتي كه نريمان ايستاده بود حركت كردم . دو تا راهرو و كه رد كردم نفس راحتي كشيدم ، مدام به عقب نگاه ميكردم كه مبادا دنبالم راه افتاده باشه ، اما نه ...خبري نبود ... وارد پاسيو شدم و يه نفس راحتي كشيدم كه چشمام تو چشماي نريمان قفل شد ، به سختي جلوي خودمو گرفتم كه جيغ نكشم ، ياللعجب ...اين چيه ديگه ؟! جنه ؟!
وقتي داشتم فرار ميكردم اصلا حواسم نبود كه از سمت مخالف دو تا مسير يه دور ميزنن و تو پاسيوي وسط دانشكده به هم ميرسن ، اگه مغزم درست كار ميكرد به جاي اينكه مسير و دور بزنم يه چند قدم عقب تر از در پشتي در ميرفتم . نريمان هم ظاهرا دستمو خونده بود چون از مسير مخالف من حركت كرده بود و تو روم در اومده بود . همينطور كه تو چشماش زل زده بودم عقب عقب حركت كردم و اونم جلو جلو همرام شد . پامو كه گذاشتم بيرون از پاسيو با حركت ابرو به كلاس خالي كنارمون اشاره كرد ، منظورش اين بود كه برم تو ...
با ترس دور و برمو براي پيدا كردن يه راه فرار از نظر گذروندم ، اينجا ديگه نميشد دويد ، راهرو شلوغ بود و هر حركتي كه ازم سر ميزد توجه همه رو جلب ميكرد ، همينجوريش هم خيلي از دختر پسرا داشتن نگامون ميكردن تا حس فضوليشون ارضا بشه .
هنوز روزنه ي فراري پيدا نكرده بودم كه صداي عصبي نريمان در حاليكه دندوناشو رو هم ميساييد بلند شد :
_ فكر فرار به سرت نزنه ، الان ديگه هيچي واسم مهم نيست ، هر كاري كه فكرشو بكني ازم بر مياد ، برو تو كلاس ...
حالا كه فرارم ناموفق بود سعي كردم با حرف روشو كم كنم :
_ اين كارا چه معني ميده ؟ زده به سرت ، آره ؟ ...
براي گول زدن كسايي كه چشم به ما دوخته بودن لبخندي زد و در همون حال به ارومي از بين دندوناش گفت :
_ آره زده به سرم ...
شايد ديگران گول لبخندشو خورده باشن اما صداش و نگاه ِ خطرناكش مو به تن آدم سيخ ميكرد . سعي كردم خودمو نبازم ،
_ غلطاي زيادي ...
_ براي آخرين بار ميگم ...برو تو ...
هه ...اينو باش ، چه دوري هم برداشه ، اصلا ميرم تو ببينم چه غلطي ميخواد بكنه ... ماني نيستم اگه پوز اينو نمالم به خاك . واسه من تريپ غيرت برميداره ...با وجود همه ي اين ادعاها با ترس پا تو كلاس گذاشتم .
پشت سرم وارد كلاس شد و در و بست ، قبل از اينكه به سمتش برگردم يا فرصت كار ديگه اي پيدا كنم بازومو گرفت و كوبيدم به كنج ِ در و خودش در حاليكه منو بين ديوار و بدنش گير انداخته بود روبروم قرار گرفت . با صورتي برافروخته گفت :
_ خوب ؟ ...
با اينكه قيافه ش و حركاتش ترسناك بود اما سعي كردم كم نيارم ، با لحن خودش گفتم :
_ اولا روتو كم كن ... دوما كلاسا دوربين داره ، برو اونور تا ننداختيمون تو دردسر ...
البته داشتم زر الكي ميزدم . اين كه كلاسا دوربين داره فقط شايعه اي بود كه بين دانشجوها پخش شده بود . كف دستشو محكم كوبيد بغل گوشم رو ديوار كه باعث شد يه متر بپرم هوا ،
_به درك كه دوربين داره ...داشتي چه غلطي ميكردي ؟
_ به تو چه ؟! ..فكر كردي كي هستي ...هاااا ؟
خنده ي عصبي اي كرد و گفت :
_ من كيم ؟! ...
نفسهاش تند شده بود و چشماش سرخ ِ سرخ ، صورتش به كبودي ميزد ، توچشمام زل زد و غريد :
_من كيم آره ؟
قبل از اينكه بتونم مغزمو به كار بگيرم كه چيكار ميخواد بكنه يا چي ميگه دستشو با يه حركت تند پشت سرم گذاشت و شروع كرد به وحشيانه بوسيدنم ....انگار ميخواست هر چي عصبانيت تو وجودش هست و اين شكلي خالي كنه ....انزجار به كنار ، قفل كرده بودم ، نميتونستم هيچ حركتي بكنم ، توانايي تقلا كردن هم از دست داده بودم ، مغز و بدنم با هم قفل شده بودن ، تنها حسي كه به قوت خودش باقي بود احساس انزجار بود ، اين دومين بار توي چند روز اخير بود كه يكي از همجنساي خودم سعي ميكرد به زور بهم نزديك بشه ...
بعد از چند لحظه سرشو عقب برد و با تحكم گفت :
_ حالا فهميدي من كيم ؟!
من همچنان قفل بودم ، چند لحظه نگاهم كرد و بعد سري تكون داد و با قيافه ي پشيموني پيشوني شو به ديوار بغل گوشم تكيه داد و با درموندگي زمزمه كرد :
_ داري چه غلطي ميكني ماني ؟! داري چيكار ميكني ؟! ....داري با خودمون چيكار ميكني ؟!
با باز شدن در هر دوتامون شوكه شديم ... سه تا از بچه هاي ترم اولي با خنده وارد كلاس شدن كه با ديدن ما تو اون وضع اونا هم يه لحظه مات شدن
با چشمهاي گرد شده و دهن بازمونده نگامون ميكردن
بعد از دو سه دقيقه كه واسه من يه قرن گذشت به خودشون اومدن و بلافاصله برگشتن تو راهرو و درو هم به شدت به هم كوبيدن !
بالاخره قفلم باز شد ، به سختي سعي كردم جلوي جاري شدن اشكام و بگيرم و مثل چند روز پيش به گريه نيوفتم
ولي بي اراده تمام تنم ميلرزيد !
هر روز كه ميگذشت بيشتر از قبل از دختر بودن حالم به هم ميخورد .
با شدت كنارش زدم و به سرعت از كلاس و بعدش از دانشكده خارج شدم ...
خداي من چه غلطي كرده بوديم ؟ ! من ديگه با اينهمه آبروريزي چطور ميتونستم تو اون دانشگاه درس بخونم ؟
اون از ماجراي بوفه ... اينم از الان ... وايييييي !!!! ديگه جام اونجا نيست
همش به خاطر اون نريمان گور به گور شده بود , بايد هر چه زودتر از زندگيم مينداختمش بيرون ، مرتيكه ي آشغال ! داشت چه غلطي ميكرد ؟! ...بايد همين امروز به مامان بفهمونم كه اگه نامزدي اي هست بايد همين الان تموم بشه ، نميخوام ريخت نحسشو ببينم ...عوضي ....دهن مهنمو سرويس كرده ....
وقتي داشتم با قدماي تند و عصبي از محوطه ي دانشگاه رد ميشدم چشمم به امير خورد كه كنار بچه ها وايستاده بود و با ديدن من با نيشخند برام تعظيم كوتاهي كرد ، بي اراده به عقب نگاه كردم . حدسم درست بود ، نريمان كنار ستونهاي محوطه ي بيروني دانشكده ايستاده بود و نگاهم ميكرد . بهتر ! بذار حرص بخوره ، براش خوبه ... از فردا ديگه مانيايي نداره كه بخواد براش حرص بخوره . با تصور اينكه وقتي ببينه من پسر شدم چه حالي ميشه يه پوزخند رو لبم جا خوش كرد .
قبل از اينكه كامل از دانشگاه برم بيرون كنار آبخوري نزديك در خروجي تا ميتونستم دهنمو آب كشيدم ، البته علي الحساب تا وقتي كه برسم خونه و با مسواك و خمير دندون قشنگ دهنمو غسل بدم .
سوار تاكسي كه شدم تازه متوجه شدم كه نريمان ِ مرض گرفته مقنعه اي كه صبح با هزار دردسر سرم كرده بودمو زده داغون كرده . پوفي كشيدم و درش اوردم تا دوباره درست سرم كنم كه صداي راننده بلند شد :
_ خانوم چيكار ميكني ؟ زود باش سرت كن الان نگهمون ميدارن ...
زير لب گفتم : خانوم و مرض ...
يه دفعه يادم اومد كه ما مرداي نديد بديدِ ايراني همينطوريش نزده ميرقصيم ، نمونه ش همين پريروز كه نزديك بود دودمان داشته و نداشته م به باد فنا بره . چه زود يادم ميرفت كه نبايد گزك دست اين قوم وحشي نديده بدم ! سريع مقنعه رو كشيدم سرم و زير لب فحشي نثار خودم و راننده و نريمان و امير و كلهم جمعيت مذكر دنيا كردم تا بلكم كمي حرصم بخوابه . از هر چي كه مطمئن نبودم از يه چيز مطمئن بودم ، اونم اينكه وقتي دوباره ماني بشم يَك جنتلمني ميشم كه تو تاريخ اسممو بنويسن . اصلا مدافع حقوق زنان ميشم ...اي خدا يعني ميشه !
تا رسيدن به خونه تمام مدت داشتم در مورد حرفايي كه ميخواستم در رابطه با نريمان به مامان بزنم فكر ميكردم . اينكه چه جوري موضوع و مطرح كنم كه مامان ديگه نه تو كار نياره و سريع شر نريمان از زندگيم كم بشه . خودم كم بدبختي نداشتم .
وارد خونه كه شدم بوي قورمه سبزي و مرغ سرخ شده و روغن سوخته به سمتم هجوم آورد . به محض اينكه تو چارچوب در آشپزخونه قرار گرفتم مامان در حال تند تند سبزي خورد كردن گفت :
_ ماني اومدي ؟ بدو ماني ....بدو سبزيا رو هم بزن تا نسوخته ...
بدون اينكه توجهي به حرفش نشون بدم گفتم :
_ چه خبره ؟ اين چه دود و دميه راه انداختي ؟...
_ دِ بدو ســــــــــــــوخت ...
چنان دادي زد كه بي اراده به سمت ماهيتابه دويدم و بعد از اينكه از رو گاز برداشتمش براي راحتي خودم گفتم :
_ فايده نداره ، اينا ديگه قابل خوردن نيست ...حالا چرا اينهمه زياد داري درست ميكني ؟
مامان ماهيتابه رو از دستم گرفت و گفت :
_تو مرغا رو سرخ كن ، حواست باشه نسوزه ....اين كجاش قابل خوردن نيست ؟ خيلي هم خوبه ...
و بعد در حاليكه خودش مشغول هم زدنش ميشد گفت :
_ امشب دارم ساناز و شوهرش و پاگشا ميكنم ، كلي كار داريم ...بدو برو لباساتو عوض كن بيا كمكم ...
اي بابا ! تا ميخوايم يه خورده با خودمون خلوت كنيم و سرو ساموني به زندگيمون بديم مهموني دادنا و مهموني گرفتنا شروع ميشه ، عروسي كردن ، شق القمر كه نكردن كه تا شيش ماه بعد از عروسيشون مثل پرنسس و شاهزاده به افتخارشون مهموني ميدن . با حرص گفتم :
_ ول كن مامان ....آخه تو چيكاره اي كه ميخواي واسشون مهموني بگيري ؟ چي به ما ميرسه خداييش ؟ بخور بخورش مال اوناست ....ميخواي خودتو به زحمت بندازي ، كمر خودتو بزني داغون كني واسشون غذا بپزي كه بخورن تازه پشت سرت بگن غذاش شور بود ، روغنش كم بود ، ته ديگش سوخته بود ....آخه چي به تو ميرسه مادر من ؟
_ مانيا بهت ميگم برو لباستو عوض كن بيا كمك ....اينقدر غر نزن ...يه روزي هم خاله ت تو رو پاگشا ميكنه ، نميخواد حرص بخوري ...
اين مامان ما هم كه كلا از مرحله پرته ، حالا كووووو تا من بخوام زن بگيرم ! ....با اين فكر يكه اي خوردم ، تازه يادم اومد كه قرار بود راجع به نريمان با مامانم حرف بزنم . از گاز فاصله گرفتم و گفتم :
_ مامان يه دقيقه بشين كارت دارم ...
_ چي چي رو بشينم ، همه ي كارام مونده ، تو هم عوض كمك كردنت اومدي منو گرفتي به حرف ؟ ....زود باش بيا الان مهمونا ميرسن هيچ كاري نكردم ...
و بعدش شروع كرد به صدا زدن ميلاد و مجبورش كرد هال و پذيرايي رو جاروبرقي بكشه ، منم كه ديدم اوضاع اينجوريه بيخيال حرف زدن با مامان شدم و ترجيح دادم بعد از رفتن مهمونا كه وضعيت آرومتر شد با آرامش بشينم باهاش حرف بزنم و قشنگ توجيه ش كنم .
ديگه اونروز مجبوري شده بودم دختر نمونه واسه مامانم ، هر جوري ميتونست ازم بيگاري كشيد و آخر سرم خسته و كوفته منو فرستاد تو اتاقم كه تا اومدن مهمونا حموم كنم و لباس بپوشم ... دو تا كاري كه يه زماني جزو كاراي مورد علاقه م بودن و حالا برام مثل جون كندن شده بودن .







پايان يك پسر(9)
پايان يك پسر(9)
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: mtmshpp نظرات (0)
نمونه سوال رياضي چهارم

نمونه سوال رياضي چهارم

۱- با رقم هاي ۵ ، ۰ ، ۹ ، ۲  و ۱ كوچكترين و بزرگترين عدد پنج رقمي را بنويسيد.

۲-اختلاف بين بزرگترين عدد شش رقمي با تكرار رقم ها و بزرگترين عدد شش رقمي بدون تكرار رقم ها را به دست آوريد.

۳- در جاي خالي عددهاي مناسب را بنويسيد:

………….+ ۳۰۰۰۰ + ……… + ۲۰۰ + ……….+ ۶ = ۱۳۸۲۳۶

۴- در كدام مرتبه از يك عدد هفت رقمي نمي توان عدد صفر را قرار داد؟

۵- ارزش مكاني عدد صفر در كدام عدد بيشتر است؟ دورش را خط بكشيد.

۲۹۰۰۰۷۸۹     -   ۵۸۰۶۹۵۰   -  ۱۰۸۹۲۳۲۵

۶- با استفاده از پرگار نيمساز زاويه هاي زير را ترسيم كنيد.

۷- در شكل رو به رو تعداد نيم خط، پاره خط و خط راست را بنويسيد:

۸-  حسين به يك فروشگاه رفت و يك دفتر ۲۷۸۰ توماني، يك دفتر نقاشي ۳۲۷۰ توماني و يك مداد ۲۲۵ توماني خريد. ۱۲۷۵ تومان هم برايش باقي ماند. حسين چقدر پول داشته است؟

۹- پرستو در اين سال ۱۸۹۸ صفحه كتاب خوانده است. اگر امين از پرستو ۹۹۷ صفحه كمتر خوانده باشد، حساب كنيد امين چند صفحه كتاب خوانده است.

۱۰- جمع سن مينا و خواهرش ۲۸ سال است. دو سال پيش جمع سن آن ها چقدر بوده است؟

۱۱-  هر جفت عدد زير را يك بار با هم جمع ، يك بار در هم ضرب  و يك بار از هم تفريق كنيد:

۷۸۹۳   و  ۶۵۸

۱۰۰۹  و  ۶۸۹

۶۹۳۷  و  ۴۶۸

۱۲- براي رسم يك خط به حداقل چند نقطه نياز داريم؟

۱۳- اگر همه قطر هاي يك مستطيل را بكشيم، چند پاره خط خواهيم داشت؟

۱۴- در ساعت ۲ و ۱۵ دقيقه زا ويه عقربه ساعت شمار و دقيق شمار از چه نوعي است؟

۱۵- يك خط به طول ۴ سانتي متر را كشيده و عمود منصف آن را با استفاده از گونيا  ترسيم كنيد.

۱۶- در شكل زير گوشه هاي شكل را نام گذاري كرده و دو زاويه تند و دو زاويه باز را نام ببريد.

۱۷ – در جاي خالي عدد مناسب بنويسيد:

۲۵ × ….. + ۲۵ × ۶ = ۲۵ × (۱۶+۶)

۱۲ × ۸ × ۲۵۸ = ۲۵۸ × ….. × ۱۲

۱۸ – سينا و مهدي هر كدام يك جامدادي دارند كه داخلش دو  مداد سياه و هفت مداد رنگي است. جمعا چه تعداد مداد داخل جامدادي ها وجود دارد؟

۱۹- تعداد خودكارهاي ليلا ۱۹ تا  و تعداد خودكارهاي مريم ۳ برابر ليلا است. اگر هر خودكار ۲۷۵۶ ريال قيمت داشته باشد، ارزش كل خودكارها چند ريال است؟

۲۰- جواد با اتوبوس از شهري به سمت تهران حركت مي كند. اگر سرعت اتوبوس ۷۳ كيلومتر بر ساعت باشد و او پس از ۷ ساعت به تهران برسد، فاصله آن شهر تا تهران چقدر است؟



نمونه سوال رياضي چهارم
نمونه سوال رياضي چهارم
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: mtmshpp نظرات (0)
روش تدريس علوم

روش تدريس علوم

روش تدريس علوم -پايه اول ابتدايي-صفحات 54

 



1389

مطالب جانبي:

معلم بايد در مطالبي در مورد حركت و تعريف آن ،اصطلاك و روش هاي كاهش آن ،اطلاعاتي از سطوح ، صاف ،صاف (ناصاف)  و مثال هايي از اجسامي كه حركت مي كنند و دانايي در مورد اشكال هندسي مثل دايره وبيضي و... داشته باشد و بداند چرا چرخ گرد است و اينكه اجسام سنگين چه تأ ثيري در حركت دارند

حركت : عبارت اند از جا به جايي يك شئ نسبت به زمان و مكان

هر گاه سطوح دو جسم به يكديگر ماليده شوند اصطلاك توليد ميشود كه تعريف علمي آن عبارت اند از نيروي مقاوم در برابر حركت يك جسم بر روي جسم ديگر و اينكه اصطلاك حركت يك جسم بر روي جسم ديگر را مشكل مي كند . از روش هاي كاهش اصطلاك براي حركت كردن آسان از بين بردن پستي ها و بلندي و ايجاد سطوح هموار و صاف است همچنين مواد لغزاني كه روان كننده ناميده مي شود با استفاده از پر كردن فرورفتگي ها و يكسان كردن سطح دو جسم مورد نظر باعث كاهش اصطلاك بين آها مي شود چرخ ها و غلتك ها و بلبرينگ ها را كاهش مي دهند و اصطلاك لغزشي را به اصطلاك غلطشي تبديل ميكنند . اصطلاك در مواردي براي حركت مضر و مفيد است

ü     از موارد مفيد آن مي توان به مثال هاي زير اشاره كرد :

1-بدون وجود اصطلاك ما قادر به راه رفتن نيستيم زيرا پاها ليز مي خورند

2-بدون اصطلاك ما نمي توانيم بامداد ،قلم و يا گچ بنويسيم

ü     از موارد مضر آن مثال هايي زير را مي توان اشاره كرد :

1-كفش،لباس،لاستيك اتومبيل دراثراصطلاك ساييده وفرسوده ميشود.

2- اصطلاك در برابر حركت اجسام مقاومت مي كنند.

هر چه سطحي كه يك جسم بر روي آن حركت مي كند ناصاف تر وناهموارتر باشد حركت سخت صورت مي گيرد و صاف بودن سطح حركت راتسهيل ميكندوهمچنين اجسام سنگين به خاطرايجاد اصطلاك بيشترباعث حركت سخت جسم مي شود . گفتيم كه چرخ يكي از زاههاي كاهش اصطلاك و تسهيل در حركت است پس چرخ هر چه گردتر و بي زاويه تر ياشد حركت راحت تر است و اگر چرخ به صورت بيضي يا مربع داراي زاويه باشد حركت آن سخت و غير ممكن مي شود.

سؤالات احتمالي دانش آموزان :

1-آقا اجازه خورشيد هم حركت مي كند ؟

2- چرا چرخ گرد است؟

3- آقا اجازه يك روز دوچرخه ي ما پنچر بود و سخت راه مي رفت چرا؟

4- آقا اجازه يك روز من و مامانم خواستيم كه كمد لباس هارا هل بديم ولي نتونستيم ؟

5- آقا اجازه چرا كتاب ها روي مداد ها راحت تر از سطح صاف حركت مي كند ؟

6-آقا اجازه چرا يك چرخ تراكتور عموم بزرگ و يك چرخ ديگه اش كوچك ؟

وسايل كمك آموزشي :

 كتاب ،مدادرنگي،كش،توپ،ميز،تخته،ماژيك

سؤالاتي از درس :

-اين دختر بچّه چه كار مي كند ؟ بازي مي كند بله يعني حركت دارد

-چند چيز نام ببريد كه حركت مي كنند؟انسان،ماشين،دوچرخه،جانوران

در شكل چه چيز هايي چرخ دارند؟ چرخ دستي،ماشين،موتور

-چرخ چه كار مي كند؟  حركت را آسان مي كند

- وسيله اي را نام ببريد كه يك چرخ دارد؟  چرخ دستي

- وسيله اي را نام ببريد كه دوچرخ دارد؟ دوچرخه

- وسيله اي را نام ببريد كه چهارچرخ دارد؟  ماشين

-كدام جسم بهتر حركت مي كند جسم گرد يا جسم معكبي شكل ؟ جسم گرد

-چرا جسم گرد بهتر حركت مي كنند؟  زيرا هيچ گوشه اي تا به سطح گير كند و راحت غلط مي خورد و مي گردد.

-چراجعبه روي اين سطح به سختي حركت مي كند؟ زيرا سطحش ناصاف است

-جسم روي سطح صاف بهتر حركت مي كند يا سطح ناصاف ؟ سطح صاف

 

شروع تدريس :

-سلام بچّه ها ؟

-سلام !

-حالتان خوبه؟

-بله!

-خوب الحمد الله !

-بچّه ها اين زنگ چي داريم ؟

-علوم!

-پس بزارين قبل از اينكه درس جديد رو شروع كنيم يك حضور و غياب كنم !(حضور و غياب انجام مي شود)

-خوب بچّه ها درس امروز در مورد حركتِ !

-بچّه ها ازتون يك سؤال مي پرسم اين بچّه ها توي شكل صفحه 55 كتابتون دارن چي كار مي كنند ؟

-بازي مي كنند!

-آفرين بچّه ها ؛اين دختره چي كار ميكند؟

-اونم داره بازي مي كند!

-بله بچّه ها اونم داره بازي ميكند.بچّه ها خداوند اين قدرت رو به ماها داده تا بتونيم راه بريم،اين ور اون ور  بريم كارمونو انجام بديم. در واقع خداوند قدرت حركت رو به ما داده تا بتونيم كارهاي روزانمون رو انجام بديم !

-خوب بچّه ها كي مي تونه چند تا چيز نام بره كه حركت مي كنند ؟

-آقا اجاره؟ماشين                                                    -آقا اجازه؟آدم

-آقا اجاره ؟ موتور                                                  - آقا اجاره ؟پرنده ها

-آقا اجاره ؟اسب                                                     -آقا اجاره ؟ گربه 

                -آقا اجاره ؟دوچرخه

-آفرين بچّه ها همه اين چيزهايي كه گفتين درسته !  

-آقااجازه خورشيد هم حركت مي كند؟

-نه عزيزم، خورشيد حركت نمي كنه .اين ماييم يعني كره زمين كه دور خورشيد حركت مي كند و ما فكر ميكنيم كه خورشيد حركت مي كند .

-خوب بچّه ها به نظرتون ميز من داره حركت مي كند؟

-نه  خير !

-آفرين بچّه ها ميز من حركت نمي كند . بچّه ها به چيزي كه حركت نمي كند مي گيم  ساكن يعني هيچ حركتي نداره .

-بچه ها صفحه 58 رو بيارين . خوب بچّه ها دو تا شكل بالايي رو ببينيد . به نظر شما كدوم يكي راحت تر جعبه رو حركت ميدن ؟

-آقا اجازه (بچّه ها )؟اين ور  كه سنگ نداره!

 -آقا اين وري !

-آقا اجازه ها اون جايي كه سنگ داره!

- آقا اجازه اين ور كه صافِ!

-بله بچّه ها اين ور كه زمين صافِ نگاه كنين پسر بچّه چقدر راحت و خوشحال داره جعبه رو جابه جا مي كند ولي اون وري رو نگاه كنين داره به سختي جعبه رو هل مي ده !

- بچّه ها شكل پايين چطور ؟

-بچّه ها :آقا اجازه سمت راستي

-بله بچّه ها سمت راستي !

-بچّه ها ديديد كه اونجايي كه راه صاف بود چقدر راحت مي شد حركت  كرد و جايي كه راه ناصاف بود و خراب به سختي ميشد حركت كرد پس يكي از راه هاي راحت حركت كردن اينكه راه صاف و همراه باشد بچّه ها اين شكل اين يكي صفحه (صفحه 59)رو نگاه كنيد .

-بچّه ها هر دو راه صاف هستند ولي نگاه كنيد يكي رو به سختي مي بره يكي رو به آساني ؟  دليلش چيه بچّه ها؟

-آقا اجازه اون يكي توش گل هست به خاطر اونه !

-بله بچّه ها اين يكي سنگين تر چون توش گله ولي اون يكي خاليه به خاطره همينه راحت تر حركت مي كند .

 -پس بچّه ها سنگين بودن و سبك بودن يكي از راه هايي كه مي شه سخت و راحت حركت كرد. مثلأ آدمي كه چاقه به سختي حركت مي كند چون وزنش زياده وسنگينِ ولي آدم لاغر يا معمولي راحت تر حركت مي كند چون وزنش كم يا خوبه (من اين مثال رو با بچّه ها يك نخ و يك كتاب و يك نخ و چند كتاب آموزش دادم تا براي بچّه ها ملموس تر باشد)

بچّه ها را تك تك به ميز خودم مي آورم وبه آنها مي گويم كه تك تك فعاليت صفحه60 را انجام دهند ! همه ي بچّه ها ديدند كه كتاب ها روي مداد راحت تر حركت مي كنند تا روي ميز با اين كه سطحش صافِ!

-خوب بچّه ها كي مي تونه چند تا وسليه نام ببره كه چرخ داره ؟

-آقا اجازه : موتور، اتوبوس، ماشين ، دوچرخه،جاروبرقي،فرقون

بچّه ها نگاه كنيد صفحه62 اون ماشينهايي كه دست اين پسر بچّه است كدوم راحت تر حركت مي كند ؟

-آقا اجازه  : اونيكه چرخ داره

-بله بچّه ها چرخ وسيله اي كه باعث مي شه وسايل ما راحت حر كت كنند

-آقا اجازه چرا چرخ ها گرد اَند!

-بچّه ها دوست تون سؤال خوبي كرد.

-چون تو شكل ها بهتون گفتم كه دايره يا همون گر د گوشه يا زاويه نداره  براي همينه كه چرخ ها را گرد مي سازن تا راحت روي زمين بچرخه بچّه ها اين توپ را نگاه كنيد چقدر راحت روي زمين حركت مي كنه چرا ؟ چون گردِ و گوشه نداره پس بچّه ها امروز ياد گرفتيم كه حركت چيه چه چيزهايي حركت مي كنند چه چيزهايي حركت نمي كنند يعني ساكن اند . چه جاهايي راحت مي شه حركت كرد جاي صاف و چه جاهايي مي شه سخت حركت كرد يعني جاهاي ناصاف و سنگين و سبكي چه تأثيري توي حركت دارند سنگين سخت تر و سبك راحت تر و در مورد چرخ ها گفتيم كه كارما رو راحت تر مي كنند تا حركت كنيم مثل ماشين ،دوچرخه ،اتوبوس و ...   

(درآخر ارزيابي كردم :سؤالي از درس پرسيده شد و بعد تكليف كه گفتم برين و 10 تا از چيز هايي كه حركت مي كنند و 10 تا از چيز هايي كه چرخ دارند رو براي من بنويسند و بياورندكه خارج از مثال هاي كتاب باشد)



روش تدريس علوم
روش تدريس علوم
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: mtmshpp نظرات (0)
roman محيا(3)

roman محيا(3)

_ خونوادتون نيستن ؟!
ايستاد كنار تاب و دوباره نگاهشو به گوشيش دوخت و گفت : بله ... لزومي نديدم اطلاعي از اين موضوع داشته باشن ...

حرصم گرفته بود ... خونواده من بايد ميدونستن بعد خونواده اين ... انگار فهميد چرا حرص ميخورم گفت : شما براي ازدواج به اجازه پدرتون احتياج داريد ...
حرف حساب جواب نداشت ... بلند شدم تا بريم داخل كه گفت : خانم كرامت رفتيم داخل بايد سر اينكه عقد زودتر انجام شه صحبت كنيم ...
_ بله متوجهم ...
و رفتم طرف در ورودي ... اونم پشت سر من وارد شد ... همه با ورود ما به طرفمون برگشتن ...
مامان ظاهري سرگرد _ خب مباركه ؟
سرگرد در حالي كه ميرفت بشينه سرجاش گفت : من قبلا با خانم كرامت صحبت كردم ... ايشون نظرشون مثبته ... مونده نظر شما آقاي كرامت ...
بابا و مامان و مهلا هرسه برگشتن طرف من و داشتن با تعجب نگام ميكردن ... من قبول كرده باشم ؟! لبخندي زدمو نشستم پيش بابا و آروم گفتم : البته هرچي بابا بگه ...
بابا _ ازدواج يه امريه كه بايد روش فكر كرد ... من نميتونم همين الان بهتون جوابي بدم ...
سرگرد _ بله درست ميفرماييد ولي من بايد تا يه هفته ديگه به يه ماموريت برم ميخواستم زودتر تكليفمون مشخص شه ...
بدون هيچ خجالتي حرفشو زد ... بابا ديگه نميدونست چي ميتونه بگه .... از يه طرف هم ميترسيد من بزنم زير همه چي ... مثل بقيه خواستگاري ها ... از وقتي نامزديمو با پسر عموم بهم زده بودم ديگه روي خوش به هيچ كس نشون نميدادم انگار ميترسيدم همه اونا مثل كسرا باشن ... با صداي بابا به طرفش نگاه كردم ...
بابا _ نميدونم چي بگم ...
مامان ظاهري سرگرد _ پسرم عجله داره وگرنه اينقدر پافشاري نميكرد روي موضوع ...
بابا نفس عميقي كشيد و به مامان نگاه كرد و گفت : بايد وقت بديد ...
ديگه كسي دنباله موضوعو نگرفت ... به نيم ساعت نكشيده سرگرد به اونا اشاره كرد و بلند شدن و رفتن ... حوصله حرفاي مامان و بابا رو نداشتم رفتم توي اتاقم ... خودمو روي تخت انداختم ... نميدونم چقدر به سقف زل زده بودم كه بالاخره خوابم برد ...
غلتي زدم ... به پنجره نگاه كردم ... صبح شده بود ولي ساعت چند بود ... گوشيمو از زير بالشتم برداشتم ... ساعت يازده بود ... دوتا اس و شيش تا ميس كال داشتم ... بازشون كردم ... همشون يه شماره بودن ... اس ها رو باز كردم : سروان ساعت سه توي همون خونه منتظرتونم ...
دوتا اسم هم همين بود ... گوشيمو انداختم روي تخت و بلند شدم ...
مامان با ديدن من با لبخند گفت : صبح بخير ...
نشستم پشت ميز ... مامان صبحونه رو چيد جلوم و خودشم نشست روبروم ... داشت نگام ميكرد ... با لبخند گفتم : چي ميخواهيد بگيد قربونتون برم ؟
مامان طاقت نيورد و گفت : تو واقعا جواب مثبت دادي ؟
خنده ام گرفته بود ... حدس ميزدم مامان ميخواست راجب خواستگاري جالب ديشب بپرسه ... لقمه مو قورت دادم و گفتم : من نظر خودمو بهشون گفتم جواب اصلي رو بايد بابا بده ...
مامان لبخندي زد و گفت : بابات خيرو صلاح خودتو ميخواد ... پسر خوبي بود ...
پس به دل همشون نشسته بود ... صبحونمو خوردم و رفتم توي اتاقم ... كتاب طرحي از يك زندگي از پوران شريعت رضوي رو برداشتم و مشغول خوندن شدم ...

محسن _ آباجي ؟
_ بله ؟
محسن _ بابا كارت داره ...
كتابو بستم و رفتم پايين ... بابا و مامان كنار هم روبروي تلوزيون نشسته بودند ... به ساعت نگاه كردم ... يك بود ... رفتم كمي دورتر ازشون نشستم ...
بابا _ ميخواستم باهات حرف بزنم ...
حوصله حرف زدن راجب خواستگاري و اينجور مسائلو نداشتم ...
بابا _ راجب سرگرد تحقيق كردم ...
واي اين سرگرده كه فكر اينجاشو نكرده بود ... نگاه نگرانمو به بابا دوختم تا ادامه حرفشو بزنه ...
بابا _ از فريبرز راجبش پرسيدم ...
خدارو شكر بابا خيلي به عمو اعتماد داشت ...
بابا _ فريبرز همه جوره تاييدش كرد ...
نميدوني بابا جان كه بخاطر ماموريت گفتن بچه خوبيه ...
بابا _ نظر خودت چيه ؟
_ نظر شما مهمه من حرفي ندارم ...
بابا _ نظر ما واست مهم نباشه ... حرف خودتو بزن ...
سرمو انداختم پايين و گفتم : من جوابمو به سرگرد دادم ...
بابا لبخندي زد و گفت : مباركه دخترم ...
مامان بلند شد و اومد طرفم و منو گرفت توي بغلش و با بغض گفت : مباركه عزيزم ...
فقط يه لبخند زدم و گفتم : ممنون ...
ديگه موندنو جايز ندونستم و رفتم توي اتاقم ... لباسمو پوشيدم و اومدم بيرون ... بابا كه داشت چايي ميخورد با ديدنم گفت : جايي ميري دخترم ؟
_ بيرون كار دارم ...
مامان _ مراقب خودت باش ...
اومدم بيرون ... سوار آژانس شدم ... ادرسو دادم ... باز دوباره اون خونه ... پياده شدم ... زنگو فشار دادم ... چند لحظه گذشت ... دوباره فشار دادم ... بازم خبري نشد ... خواستم بهش زنگ بزنم ولي بيخيال شدم ... رفتم طرف خيابون ... هنوز چند متر بيشتر دور نشده بودم كه يه ماشين كنارم ترمز زد ... صداي بلند سرگرد باعث شد نگاش كنم : بپر بالا ...
صداي يه ماشين كه پيچيد توي خيابون باعث شد بپرم توي ماشين ... ماشين از جا كنده شد ... چشمم به كيلومتر شمار افتاد ... سرعتش داشت ميرفت بالا ... صد تا ... صد و ده تا ...
_ سرگرد چي شده ؟
سرگرد _ از زير صندلي كلت منو دربيار بده ...
كلتشو دراوردم ... دادم دستش ... به عقب نگاه كردم ... دوتا ماشين سياه دنبالمون بودن ...

سرگرد _ بيا جاي منو فرمونو داشته باش ...
فرمونو گرفتم ... بايد چجوري از عقب ميرفتم اونجا ...
سرگرد _ با شماره ي من بپر اينور ...
_ سرگرد خطرناكه ...
سرگرد _ از يه افسر بعيده اينو بگه ...
نشستم جاي كمك راننده ... سرگرد كلتشو بررسي كرد و بهم نگاه كردو گفت : همين راهو مستقيم ميري ...
_ چشم ...
سرگرد _ بشين اينجا ...
رفتم كنارش نشستم ...
سرگرد _ با شماره من پاتو بزار روي گاز ... يك ... دو ... سه
پامو گذاشتم روي گاز ... سرگرد دستاشو انداخت دور من و گفت : حالا چجوري برم اونور ...
نگاهي به ماشينها كردم ... يكيش عقبتر بود و يكيش سمت راستمون بود ...
_ سرگرد از اين قسمت بريد بيرون و از پشت بياييد داخل ...
و به شيشه اي كه پايين فرستادم اشاره كردم ... سرگرد يه نگاه بهم كرد و گفت : ماشينو يكم بده اينور ...
كاري رو كه گفته بود كردم ... كمي متمايل شدم به راست تا سرگرد راحت تر بره بيرون ... تموم حواسم به جاده بود ... سرگرد كاملا رفته بود كه ماشين تكون شديدي خورد ... ماشين سمت راستيمون زده بود بهمون ... انگار متوجه شدن ميخواستيم يه كاري كنيم ... به سرگرد نگاهي كردم ... پاشو گذاشت توي ماشين ... نگاهي به راننده ماشين سمت چپي كردم و گفتم : حقته ...
فرمونو پيچوندم سمت راست ... خورد به ماشينه ... راننده اش كه انتظار نداشت يه زن اين كارو بكنه نتونست ماشينو كنترل كنه و خورد به درخت كنار جاده ... ماشينو به حالت عادي برگردوندم ... از آينه نگاهي به سرگرد انداختم ... داشت خودشو جمعو جور ميكرد ... انگار از حركت ناگهاني من هول شده بود و خورده بود به شيشه سمت راست ... اومد نشست جاي شاگرد ... به جاده نگاه كردم ... يه جاده خالي از هر موجودي بود ... سرگرد شيشه رو داد پايين و گفت : برو كنارش ...
يه نيش ترمز زدم ... سرعتم كمتر شد ... سمت راستم قرار گرفت ... سرگرد لاستيك ماشينو نشونه گرفت و شليك كرد ... به دقيقه نكشيد ماشين از جاده منحرف شد ... دكمه اي كه روي داشبورد بود رو زد ... يه مانيتور اومد بيرون ... سرگرد تايپ كرد شيراز ... بعد از چند لحظه به من گفت : دو كيلومتر جلوتر يه فرعي هست بپيچ سمت چپ ... كلتشو گذاشت روي پاش ...
_ اينا كيا بودن ... ؟
چشاشو بست و گفت : از آدماي ارتش بودن ...
ناخودآگاه پامو گذاشتم روي ترمز ... ماشين ايستاد ... سرگرد كه از ايستادن ماشين شوكه شده بود خورد به ايربگ ( كيسه هوا ) ماشين ... خدارو شكر باز نشد ...
_ اونا چي بودن ؟
_ اونا چي بودن ؟
سرگرد صاف نشست و گفت : اين چه كاريه ميكني ... راه بيفت تا توضيح بدم ...

دوباره حركت كردم ... سرگرد كلتشو كه افتاده بود كف ماشين برداشت و گفت : از امروز ما جزو جاسوس هاي كشور شناخته ميشيم ...
_ يعني مارو فراري ميدونن ؟
به نظرم سرگرد خيلي دلش ميخواست يه پ ن پ بياد ولي خودشو كنترل كرد و گفت : بله ...
گيج شده بودم منظورش چي بود ؟
_ يعني چي ؟
سرگرد _ براي اينكه بري توي اون سازمان بايد سوابقت از وزارت اطلاعات پاك شه ... تا شناساييت نكن ...
همين مونده بود ديگه ... جزو جاسوس ها هم شناخته بشم ... برم جونمو توي اين راه بزارم بعد بشم جاسوس ... به خودم توپيدم : باز دوباره از اين فكرا كردي ؟! تو داري بخاطر مردم و اون بچه ها و مادرا ميري ...
_ كي قراره سوابقم پاك بشه ؟
سرگرد _ خودم بايد پاكش كنم ... بعد از عروسي ...
_ پس چرا اينا دنبالمون بودن ؟!
سرگرد _ نميدونم ... يكي بهشون يه چيزايي گفته ... بايد بفهمم چي شده ...
واي خدا اين خودشم نميدونست چرا اينا دنبالمون بودن ... من بايد با اين عقل كل ميرفتم يه ماموريت به اون بزرگي رو انجام ميدادم ؟!
سرگرد _ بپيچ سمت چپ ...
باز اين پريد وسط افكارم ... ابروهامو توي هم گره كرده بودم ... پيچيدم سمت چپ ...
سرگرد _ نظر پدرتون چي بود ؟
يه لحظه دوم شخص مفردم يه لحظه هم جمعش ... تكليفش با خودشم مشخص نيست ...
_ با سرهنگ حرف زدن ... نظرش مثبته ...
نگاش نكردم ببينم عكس العملش چيه ...
سرگرد _ مياييم خونتون واسه تعيين موقع عقد ...
_ كدوم طرف ؟
پشت چراغ قرمز بوديم ...
سرگرد _ پياده شو من رانندگي ميكنم ...
پياده شدم و رفت از اون طرف و سوار شدم ... چراغ سبز شد ... ماشين حركت كرد ...
_ يعني من ديگه نميتونم برم توي وزارت خونه ؟
سرگرد _ بستگي به عمليات داره ...
_ اگه شكست بخوريم ؟
سرگرد _ كشته ميشيم ...چقدر راحت حرف ميزد ... كشته ميشيم ...
سرگرد _ اما ما بايد پيروز شيم ...
_ در اين كه شكي نيست ... ولي چجوري ؟
سرگرد _ شما با اين روحيه تون ميخواييد ماموريتو شروع كنيد ؟
هيچي نگفتم ... دلم نميخواست باهاش بحث كنم ... بعد از يك ساعت در سكوت كنار خونمون نگه داشت ... آروم تشكر كردم و پياده شدم و رفتم داخل ... به ساعت نگاه كردم ... ساعت شش بود ... آخرشم نفهميدم چي ميخواست بهم بگه كه تا اونجا منو كشوند ... پله ها رو بالا رفتم ... جلوي در پر از كفش بود ... واي نه مهمون !
رفتم داخل ... خونواده دايي شهروز بودن با خونواده ي عمو محمود ... با صداي سلام كردن من همه ساكت شدن ... اول از همه عمو محمود جوابمو داد و بعدم بقيه ...
عمو _ چطوري عمو جوون ؟
_ ممنون ... ببخشيد من برم لباسمو عوض كنم خدمتتون ميرسم ...
به سرعت رفتم بالا ... لباسمو عوض كردم ... با اينكه حوصله شونو نداشتم ولي رفتم پايين ... كنار يغما نشستم ... همه داشتن گروهي باهم حرف ميزدن ... به يغما ، دختر دايي ام ، نگاه كردم ... داشت به لادن ، دختر عموم ، حرف ميزد ... بلند شدم و رفتم توي آشپزخونه ... گشنه ام بود ... از توي يخچال كيكي كه مهلا پخته بود رو اوردم بيرون و گذاشتم روي ميز ... برگشتم تا يه پيش دستي بردارم كه ياشار و محسن و غزل ظاهر جلوم ظاهر شدن ...
محسن _ آباجي منم از كيك ميخوام ...
_ شما دوتا فسقلي هم ميخواهيد ؟
هر سه تاشون نشستن ... واسشون كيك گذاشتم و مشغول خوردن شدن ... تا خواستم تيكه آخر رو بخورم يكي برداشتش ... نگاه كردم ... يحيي بود ... هيچي نگفتم ... بلند شدمو از آشپزخونه اومدم بيرون ... بازم نشستم كنار يغما ...
هيچي از اون شب نميگم چون فقط اونا حرف ميزدنو من نگاشون ميكردم ... بودن يا نبودنم فرقي نميكرد ولي بخاطر احترام بهشون موندم اونجا ...
صبح با ويبره گوشيم بيدار شدم ... تا خواستم جواب بدم قطع شد ... دوباره چشامو رو هم گذاشتم ... دوباره ويبره ... ولي اينبار زود قطع شد ... فهميدم پيامه ... از زير بالشتم درش اوردم و نگاه كردم ... اسمشو سرگرد مودت ذخيره كرده بودم ... نوشته بود : ديشب با پدرتون حرف زديم شب مياييم خونتون ...
واي خدا مثلا اس ندي چيت ميشه ؟! خوب خودم ميفهمم ديگه ... با حرص بلند شدم ... با ديدن ساعت خواستم دوتا فحش نثارش كنم ولي گناه داشت ... آخه ساعت هفت صبح هم وقت پيام دادنه ؟! دلم ميخواست با سر برم توي ديوار ... دوباره رفتم طرف تخت و خوابيدم ... ولي اينبار گوشيمو خاموش كردم ...
تا عصر فقط جلوي تلوزيون نشسته بودم و به برنامه هاي بيخود تلوزيون نگاه ميكردم ... عصر كه شد مامان باز گيراش شروع شد ... البته به من زياد گير نميداد چون فكر كنم هنوزم ميترسيد بزنم زير همه چيز ...
ساعت هفت بود كه جناب سرگرد با خونواده ظاهري تشريفشون رو اوردن ... ايندفعه به سرگرد توجه ميكردم ... يه كت اسپرت سياه و سلوار لي سياه و پيرهن زيرشم قهوه اي سوخته بود ... اصلا نميتونستم حدس بزنم كه سرگرد هم لباس اسپرت بپوشه ... نشستن ... منم نشستم كنار مهلا ...
مادر سرگرد _ وقتي شيدا خانوم زنگ زدن و خبرو بهمون گفتن نميدونيد چقدر خوشحال شديم ... حالا كه ميبينيد مزاحم شديم فقط به خاطر عجله داشتن اين پسره ...
بابا _ والله من ديشبم به سرگرد عرض كردم ... دليل اينهمه عجله رو نميفهمم ... خب يه نامزدي ميكنن بعد از ماموريت سرگرد ازدواج ميكنن و ميرن سر خونه زندگيشون ...
سرگرد _ آقاي كرامت ... اين ماموريت من توي كرمانشاهه و تقريبا يه سال يا بيشتر طول ميكشه ...
بابا _ صحيح ميفرماييد ... ولي خب واسه ازدواج بايد چيزهايي رو آماده كنيم ...
سرمو بلند كردم تا ببينم سرگرد چي ميگه كه بهم اشاره كرد من حرف بزنم ... بايد چي ميگفتم ... سرگرد كه ديد چيزي نميگم گفت : اگه منظورتون جهيزيه هستش ... جايي كه قراره بريم تموم وسايل ها با خوده ارتشه ... اجازه بردن وسايل شخصي رو فقط داريم ...

از دورغش خنده ام گرفته بود ...
بابا _ راجب عروسي ... چجوري ميخواييد توي چند روز اماده كنيد ؟
سرگرد _ اون با من ... شما فقط مهموناتون رو دعوت كنيد ...
بابا _ نميدونم ... شما دونفر عقايدتون عين همه ... هرجور خودتون صلاح ميدونيد ...
چه راحت بابا قبول كرد ... اين بخاطر اين بود كه منو ميشناخت و به كارايي كه ميكردم اطمينان داشت يا دلش نميخواست روي حرفم حرف بزنه ؟
مادر سرگرد براي اينكه جمع رو از اون حالت دربياره گفت : مونده بحث شيربها و مهريه ...
بابا نگاهشو ازم گرفت و به مادر سرگرد نگاه كرد ...
مامان _ من عروس بزرگم رو ... چقدر بود مادر ؟
سرگرد هول شد ... بايد چي ميگفت ... خنده ام گرفت ... هيچوقت هيچي با برنامه پيش نميرفت ...
برادر سرگرد _ 1313 سكه مادر ...
مادر سرگرد _ بله ... حالا شما صلاح ميدونيد هرچي ميخواهيد بزاريد ...
بابا _ من خودم به مهريه اعتقادي ندارم ... مهريه شيدا يه سكه هستش ... بعضي ها ميگن مهريه زياد بزنيم تا واسه دختر پشتوانه باشه ... ولي اگه اون بالايي نخواد باهم زندگي كنن با ميليون ها سكه هم زندگيشون بادوام نميشه ... من مهريه دخترمو مهريه مادرش ميذارم فقط به اميد اينكه زندگيشم مثل زندگي مادرش با دوام باشه ...

چقدر راحت حرف ميزد ... كشته ميشيم ...



roman محيا(3)
roman محيا(3)
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: mtmshpp نظرات (0)
رمان تو مال مني (29)

رمان تو مال مني (29)

بعد از چاپ كتاب قبلي ام حالا فرهاد مشتاقانه منتظر بود تا كار جديدم را تمام كنم. به محض اين

كه كمي مي نوشتم مي گرفت تا بخواند. به نظرم او تنها فردي بود كه به نوشته هايم علاقه مند

بود! به محض اين كه كمي مي نوشتم ازم مي گرفت ومي خواند. به ساعتم نگاه كردم. پس چرا

نمي آمد؟

 توي پياده رو منتظرش ايستاده بودم. اگر مي فهميد چند صفحه برايش آورده ام خوشحال مي

شد. چرخيدم به طرف خيابان...از انتظار متنفرم....بيا ديگه....

 خيلي منتظر شدي؟

باشنيدن صدايش ذوق كردم. برگشتم طرفش...

 آره...خيلي...

 ببخشيد....يه نفر اومده بود كه بخاطرش معطل شدم.

در را باز كرد. سوار شدم.

 رها...يادته از شهاب برام گفتي؟

 چطور مگه؟

خب راستش صبح منو توي پياده رو ديد. اول خيلي عادي رد شديم....اما هردومون يهو

خشكمون زد. قيافه اش عين همون روز بود...اونم منو شناخت.

 اول خودمو زدم به اون راه ولي اومد جلو و باهام حرف زد. خب فهميد من اينجا كار مي كنم. و

الانم اومده بود كه...كه اگه باهش بري تورو ببره مادرتو ببيني...

مدتي طولاني فقط بهش نگاه كردم. خب تحليل كن رها...شهاب اومده كه تورو ببره پيش مامان!

هيچ حسي نداشتم. هيچ حسي...حتي از نفرت هم خبري نبود....

ولي فرهاد....

 عزيزم...اون مادرته...چه اشكالي داره بري سراغش...

 دوست ندارم برم...

 ببين مي دونم اونا اذيتت كردن...اما الان كه تو خوشبختي....فكر نمي كني وقته شه ببيننت؟ تو

تنهايي زندگي خودتو ساختي....بدون كمك اونا...بريم؟

نمي دونم...

 پس بريم...

ماشين را روشن كرد....

 وايسا فرهاد...

 چرا؟ بهونه نيار...بعداً ازم ممنون ميشي...

شهاب آمد كنار ماشين ايستاد. خداي من خودش بود....باز هم هيچ حسي پيدا نكردم...چطور

مي توانستم از اينكه ولم كرده بود دلخور باشم وقتي كه مردي كنارم بود كه عاشقش بودم؟

 با اشاره ي فرهاد، شهاب سوار شد.

 سلام رها....

 سلام بابا...

فرهاد بدون اينكه بهم نگاه كند لبخند زد. و شهاب گفت: تا كي مي خواي بهم تيكه بندازي؟

فرهاد راه افتاد....و شهاب گفت:

 حتي روحشم خبر نداره كه دارم تورو مي برم پيشش. ببينتت حتما خوشحال ميشه....

 آره...خوشحال ميشه...

 تو هنوز ازمون ناراحتي؟

 دلخوري من از مامان...ربطي به تو نداره...مال خيلي قبل تره...

 باشه...باور كردم...

به فرهاد نگاه كردم. وانمود مي كرد فقط حواسش به رانندگي اش است...ولي مي دانستم

نگران است. شايد نگران اينكه من از اينكه شهاب آن كار را كرده ناراحتم.

 نه بخاطر شهاب، براي راحت كردن خيال فرهاد گفتم:

 باور كن...من ديگه اون اتفاق اصلاً برام مهم نيست...فقط از مامان ناراحتم بخاطر

بچگيم...همين...

 خب...آره حتماً...تو حالا شوهر خوبي داري كه همو دوست دارين...

فرهاد بهم نگاه كرد و لبخند زد.

 چند وقته ازدواج كردين؟

فرهاد دوباره لبخند زد. و من گفتم: همون سال...

 اوه...از زندگيت راضي هستي؟

 جدي جدي شبيه باباها شديا....راضيم....

كاش بس مي كرد و اين همه حرف نمي زد....آن قدر سريع اتفاق افتاده بود كه هنوز باورم

نميشد اين شهاب است كه پشت سرمن نشيته و ما حالا داريم مي رويم خانه ي آنها....

هوف...مقاومت فايده اي نداشت...تا موقع رسيدن ديگر هيچ كس حرفي

نزد. من استرس داشتم...ولي نمي توانستم بفهمم فرهاد در چه حاليست...خيلي عادي به نظر

مي رسيد....ولي شهاب زياد آرام نبود...گوشي ام زنگ زد...آرش بود....

 سلام عزيزم....چيزي شده؟
 

سلام مامان...دلم درد مي كنه....

تكيه دادم به صندلي و دست چپم را گذاشتم روي پيشاني ام...

چرا عزيزم؟ چيزي خوردي؟

 نه...خيلي درد مي كنه...بيا پيشم.

 الان؟

 آره ماماني...بيا دنبالم...

 باشه خوشكلم...الان ميام...گريه نكنيا....ما الان ميايم دنبالت...خب...حالا برو پيش خاله مهتاب

بشين تا بيايم...باشه؟

 باشه...زود زود بيا...

فرهاد پرسيد: چش شده بود؟

 ميگه دلم درد ميكنه بيا دنبالم...

 دلش درد مي كنه؟

 الكي ميگه...مي خواد بياد خونه اينو ميگه...تا حالا چند دفعه اين كارو كرده كه برم دنبالش...فكر

كنم بچه ها اذيتش ميكنن...بهونه مي گيره....

 خب چيكار كنم؟ برم دنبالش يا نه؟
 

الان ميره پيش مهتاب اون هواشو داره...وقتي داريم برميگرديم مي ريم دنبالش...

 باشه....صلاح آرش خويش مادران دانند.

و شهاب تمام مدت ساكت بود. كاش زود مي رسيديم و زود تمام مي شد....دلم براي آرش

سوخت...

 فرهاد...همين الان برو دنبالش...

 چي شد؟ نظرت عوض شد؟

 گناه داره....با خودمون مي بريمش...

 باشه....كاش زودتر گفتي بودي كه همونجا دور مي زدم...

چيزي نگفتم. رفتيم دنبال آرش. خيلي خوشحال شد كه فرهاد هم هست. با تعجب به شهاب نگاه

كرد اما فكر نمي كردم او را بياد آورده باشد. بعد هم نشست و شروع كرد به تعريف كردن

 قصه اي كه امروز برايشان گفته بودند و ما مجبور بوديم

ذوق زده شويم، تعجب كنيم....و وقتي مي خنديد بخنديم....حتي نپرسيد چه خبر است و كجا

داريم مي رويم. وقتي رسيديم شهاب با خوشحالي پياده شد. و رفت طرف در خانه شان.

 اگه مي خواي راحت تر باشي....من و آرش تو ماشين مي مونيم....هان؟

اوم....نمي دونم...

 چرا...من دنبالت نيام راحت تري...برو....فقط يادت باشه اگه اون اتفاقا نيفتاده بود ما الان كنار

هم نبوديم....اگه دوستم داري...نبايد از مادرت بدت بياد....هوم؟

من استرس دارم فرهاد. راستش نمي دونم بهش چي بگم...اون....ميشه برگرديم خونه؟

 تا اينجا اومديم عزيزم....بايد بري...و براي همه ي عمرت راحت شي....اگه الان نري آرامش پيدا

نمي كني...زود باش برو....

آرش پرسيد: اين جا كجاست؟

 خونه ي يكي از دوستاي قديمي مامانت...

 بچه ندارن؟

 نمي دونم...رها بچه دارن؟

من هم نمي دانستم. شهاب آمد كنار ماشين و گفت: بياين پس....

با ناراحتي پياده شدم و رفتم. شهاب جلو مي رفت و من پشت سرش. از پله ها كه بالا مي رفت

بهش نگاه كردم. باورم نمي شد روزي دوستش داشته ام...

هرچه نگاهش مي كردم هيچ چيز جذابي به نظرم نمي رسيد.

چقدر خوشبخت بودم كه تركم كرده بود....عشق من ان پايين توي ماشين كنار بچه ام نشسته

بود....و هيچ وقت تركم نمي كرد. رسيديم در را باز كرد و رفت تو.

 من ايستادم كه برود و با اهل خانه هماهنگ كند....كمي بعد برگشت و صدايم كرد: چرا ايستادي

پس؟ بيا تو....

 خونه اس؟

 آره....بيا...شوهرت چرا نيومد؟

 همين طوري....

 يه دختر داريم. سه سالشه...بچه ي تو چند سالشه؟

 چهار و اينا....

 مثل خودت خشكله...

خالي مي بست. آرش نمي توانست شبيه من باشد....

 پس كجاست مامانم؟

 تو اتاقه....بشين تا صداش كنم.

خب چيزي كه مي ديدم يك خانه ي بهم ريخته بود كه هيچ نشاني از سليقه و ظرافت زنانه در

هيچ جايش به چشم نمي خورد. طبيعي بود. من كه از مادرم توقع اين كارها را نداشتم.

به نظرم هيچ چيز با هيچ چيز هم خواني نداشت...كلافه كننده بود.

 ا...خودش اومد....ببين كي اينجاست....رها دخترت....

با لبخندي ساختگي به مادرم كه داشت از اتاق بيرون مي آمد نگاه كردم...او همين زحمت را هم

به خودش نداد. فقط بهم زل زد. ايستادم...

 سلام...

 سلام...خب حالا چرا آورديش اينجا؟ نكنه هنوز همو دوست دارين؟

باورم نمي شد اين حرف را زده...دلم مي خواست گريه كنم...با ناراحتي به شهاب نگاه

كردم...شهاب هم با دلخوري گفت:

يعني چي؟ مگه خودت هميشه نمي گي يعني رها كجاست؟ چيكار مي كنه؟ چه جوري زندگي

مي كنه؟ من پيداش كردم ديگه...

 فقط مي خواستم بدونم در چه حاله...اما نگفتم بيارش توي خونه ي من....نكنه توقع نداشتي

من الان خونه باشم؟ هان؟

ديگر نتوانستم تحمل كنم. حالا واقعاً ازش متنفر بودم. با عصبانيت بهش نگاه كردم و گفتم: واقعاً

كه...براي خودم متاسفم...

و رفتم طرف در. توهين بزرگي بهم كرده بود. شهاب دنبالم آمد...هرچه گفت نرو گوش ندادم.

كنار ماشين ايستادم تا

حرفش را بزند.

 رها باور كن نمي دونستم اينطوري ميشه....اون...نبايد اين رفتارو باهات مي كرد...منو

ببخش...من متاسفم...

 توقع نداشتم تا منو ديد بغلم كنه و بگه دخترم دلم برات تنگ شده بود....مي دونستم با ديدنش

حالم بد ميشه...اما فكر نمي

كردم اين قدر....اين قدر...

 منو ببخش....

 ديگه بايد برم...خداحافظ...

سوار شدم...و رفتيم....

 چقدر زود اومدي؟ چي شد؟ خونه بود؟

 آره بود...كار خوبي كردي باهام نيومدي!

 چرا؟ چي شد؟

 باهام رفتار بدي داشت....

تازه يادم آمد آرش هم پيش ماست وقتي گفت: مامان دوستت اذيتت كرد؟

برگشتم و بهش نگاه كردم و لبخند زدم...

 نه عزيزم...همه چيز خوبه...

***




رمان تو مال مني (29)
رمان تو مال مني (29)
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: mtmshpp نظرات (0)
roman محيا(2)

roman محيا(2)

افكار جورواجور ريخته بودن توي مغزم ... نميخواستم بهشون فكر كنم ... دستمو دراز كردم از توي كشو ميزم يه بسته قرص دراوردم ... يكي از اونو بدون آب خوردم ... به سختي قورتش دادم ... سرمو گرفتم بين دستام ... دلم نميخواست به چيزي فكر كنم ...
با صداي در از خواب پريدم ... اتاقم غرق در تاريكي بود ... صداي محسن از پشت در ميومد : محيا ؟

_ جانم ؟
محسن _ درو باز ميكني ؟
به سختي از سرجام بلند شدم ... درو باز كردم ... محسن اومد داخل ... خواست چراغو روشن كنه كه گفتم : نكن محسن ...
كنار ديوار سر خوردم و نشستم روي زمين ... محسن كنارم زانو زدو گفت : مامان ميگه بيا پايين ... عمو اينا اومدن ...
سرمو با دستام فشار دادم و گفتم : كدوم عمو ؟
محسن _ عمو فريبرز ...
بازم ذهنم رفت طرف ماموريت ... دلم ميخواست برم پايين و داد بزنم چرا اين ماموريتو دادي بهم ؟! چرا يكي ديگه رو انتخاب نكردي ؟ مگه هميشه نميگفتي عين دختر نداشته تم ...
به محسن نگاه كردمو گفتم : سرم درد ميكنه ... نميتونم بيام ...
هيچي نگفت ... شايد اونم فهميده بود حالم خرابه ... رفت بيرون ...
شقيقه هام رو فشار ميدادم ولي از سردردم كم نميشد ... درو با پام هل دادم تا بسته شه ... ولي يك مانع شد ... سرمو بلند كردم ... با ديدن قامت سرهنگ ... سرهنگ بود يا عموم !! بهم ثابت كرده بود سرهنگه ... با ديدنش چشامو بستم ... توي همون تاريكي هم متوجه شد چشامو بستم ...
سرهنگ _ يعني اينقدر ازم بدت مياد ؟
بي توجه به حرفش همه افكارمو ريختم بيرون : مگه نميگفتيد جاي دختر نداشته تونم !! مگه نميگفتيد همه تلاشتون رو ميكنيد زندگي من عالي باشه ... حتي از زندگي فرزاد و فرهاد ... چي شد اون حرفاتون !! چرا نذاشتيد هنوزم بهتون اعتماد كنم ؟! چرا منو انتخاب كرديد !! چرا ميخواهيد زندگيمو خراب كنيد !! چرا ...
چشامو باز كردم ... نميتونستم ادامه بدم ... صدام ميلرزيد ... نميخواستم نشون بدم كه شكستم ... نشست گوشه تختم و گفت : هميشه تورو از همه بيشتر دوست داشتم ... چون بهم ثابت كردي ميتوني محكم باشي ... هميشه مثل يه پسر رفتار ميكردي ... بهم ثابت كردي ميتوني ... وقتي يه كاري رو شروع كني تا آخرش انجامش ميدي ... اون كارو به نحو احسنت تموم ميكني ... من اين ماموريتو به تو گفتم چون ميدونم ميتوني ...
نگاش كردم و گفتم : خيلي بي انصافيد ... يعني اين ماموريت از جون من و زندگيم ارزشمند تره ؟!
زل زد توي چشام و گفت : اون سازمان خيلي پيش رفته .... اگه نتونيم جلوشن رو بگيريم بايد فاتحه اين كشورو آدماشو بخونيم ...
كاملا برگشتم طرفش و گفتم : نميخوام ... نميخوام زندگي خودم مهمتره ...
سرهنگ _ مگه همون روزي كه اومدي تو اين كار سوگند نخوردي همه تلاشتو براي انجام دستورات انجام بدي حتي به از جونتم بگذري ...
_ گذشتن از جونم يه لحظه هستش ... ولي بعد از اين ماموريت بايد زندگي كنم ...
سرهنگ _ يه ازدواج سوريه ... بعد از ماموريت هم طلاق ميگيريد ... هيچ كس هم چيزي نميفهمه ...
_ كسي چيزي نميفهمه ولي من كه بايد تا آخر عمر ... حرفمو قطع كردم ... فعلا تنها چيز مهم ماموريت بود نه من ... نفسمو با حرص بيرون دادم ... عمو بلند شد و اومد طرفم و روبروم زانو زدو گفت : تصميم با خودته ... ولي اينو بدون تو با اين كارت علاوه بر اينكه مردمو نجات ميدي جون چندين مادر بيگناه و بچه ها شون رو نجات ميدي ...
و بلند شدو رفت بيرون ... خواستم بگم به درك كه يه چيزي توي دهنم داد زد : بي انصاف ... اون مادرا هم ميخوان زندگي كنن ... اون بچه ها هم حق زندگي كردن دارن ...

ميخواستم بي تفاوت باشم ولي همش خانوماي باردار و نوزادها ميومدن جلوي چشمم ... بلند شدم ... لباسمو عوض كردم و رفتم پايين ...
_ سلام ...
همه برگشتن طرفم ... قبل از همه فرزاد بلند شد و تعظيم كوتاهي كردو گفت : خوش آمديد عالي جناب ... منت بر سرما گذاشتيد ...
نتونستم لبخند نزنم ... نشستم كنار مهيار و گفتم : ميدونم ...
فرزاد _ اي بچه پررو حيف ازم بزرگتريا .... وگرنه يه چيز بهت ميگفتم ...
مهيار _ جان من بگو ...
فرزاد _ نه حالا مراعات جمعو ميكنم ...
فرهاد واسه اينكه كاري كنه فرزاد كمتر حرف بزنه گفت : محسن ميگفت سرت درد ميكنه ... بهتري ؟
قبل از اينكه من حرف بزنم فرزاد گفت : جناب سرهنگ از نفوذشون استفاده كردن و محيا رو مجبور به پايين اومدن كردن ...
_ بهترم ...
سرهنگ يا عمو ... نميدونم كدومشو بگم ... بهم نگاه كردو لبخندي زد ... منم در جوابش لبخندي زدم ... دلم نميخواست بخاطر يه ماموريت بينمون خراب شه ... بعد از نيم ساعت بلند شدن و رفتن ... انگار عمو فقط اومده بوده با من حرف بزنه ... بعد از رفتنشون رفتم توي اتاقم ... دراز كشيدم روي تختم ... قبل از اينكه امتحان ورودي رو بدم عمو بهم گفته بود بايد هميشه الويت رو با نجات مردم و بقيه بدونم ... منم هميشه اين حرف يادم بود ولي حالا چرا داشتم ميگفتم جونمو بيشتر دوست دارم ... آره جونم واسم عزيز بود ولي بايد تلاش خودمو ميكردم ... نه اينكه يه جا بشينمو بگم من جونمو دوست دارم ... با پا گذاشتن به اين كار بايد اينو ميفهميدم كه ممكنه ماموريتايي از اين سخت تر هم بهم بدن ... غلتي زدم ... چرا بايد به خاطر جون خودم زندگي خيلي هاي ديگه رو خراب ميكردم ...
با صداي زنگ موبايلم چشامو باز كردم ... قطعش كردم ... نشستم روي تخت ... بايد ميرفتم ... بايد اين ماموريتو هم مثل بقيه اش ميديدم ... ولي اين ماموريت مهمتر بود ... سرنوشت خيلي ها رو رقم ميزد ...
شماره عمو فريبرز رو گرفتم ... بعد از چند بوق جواب داد : بله ؟
_ سلام ... عمو ...
عمو _ سلام عليكم دختر خوبم ...
_ عمو فقط ميخواستم يه چيزي رو بدونم ... به نظرتون من چيكار كنم ؟
عمو _ من اين كارو به خودت محول كردم ...
_ من نظر شما رو ميخوام ...
عمو _ با اين كارت زندگي خيلي ها رو نجات ميدي و لطف بزرگي در حق همه ما ميكني ...
نفس عميقي كشيدمو گفتم : نظرم مثبته ... بايد چيكار كنم ؟ عمو _ ميدونستم ... برو خونه سرگرد مودت ... اون بهت همه چيو ميگه ...
_ نيام اداره ؟

عمو _ نه ديگه نميخواد بياي ...
_ خداحافظ ...
از عمو كه خداحافظي كردم از اتاقم اومدم بيرون ... صبحونه خوردم ... رفتم حموم و درحالي كه مشغول آماده شدن بودم رفتم طرف اتاق مامان اينا ... مامان با ديدن من با تعجب گفت : تو نرفتي ؟
_ يه چند وقت مرخصي گرفتم ...
مامان لبخندي زد ... شالمو جلوي آينه شون درست كردمو گفتم : من ماشينتون رو ميبرم ...
مامان _ كجا ميري مگه ؟
_ چندتا كار دارم انجام بدم ... تا ظهر برميگردم ...
و اومدم بيرون ... دوباره سوار بر كاشين مامان به سوي خونه سرگرد رفتم ...
جلوي خونه ي سرگرد ايستادم ... به ساختمون نگاه كردم ... نفس عميقي كشيدم ... من ميتونستم ... اينم مثل بقيه ماموريت هاست ... درو باز كردم و پياده شدم ... دزدگير ماشينو زدم و رفتم طرف خونه ي سرگرد ... زنگو فشار دادم ... در با صداي تقي باز شد ... انگار ميدونست ميام ... درو باز كردم ... آسانسور درست شده بود ... رفتم توي آسانسور ... طبقه سه رو فشار دادم ... توي آينه به خودم نگاه كردم ... در آسانسور باز شد ... رفتم طرف واحد پنج ... درش باز شد ... سرگرد مودت با ظاهر آراسته جلوي روم ظاهر شد ...
سرگرد _ خوشحالم كه اومديد ...
_ ممنون ...
از جلوي در كنار رفت ... رفتم داخل ... همون جاي قبلي نشستم ... ايندفعه نرفت كه واسم چايي بياره ... انگار فكر ميكرد مثل دفعه قبل نميخورم و چايي ميمونه روي دستش ... پرونده اي كه ديروز نخونده بودم رو گذاشت روي ميز و به طرف من بازش كرد ... تعدادي عكس توش بود ...به يكي از عكسا اشاره كرد ... يه مرد حدود 40 ساله با موهاي قهوه اي روشن ... يه عينك هم روي چشاش بود و كت و شلوار سياه پوشيده بود و داشت با يه نفر كه پشتش به دوربين بود حرف ميزد ...
سرگرد _ اين جك استوارت هستش ... يكي از افراد CIA و رييس اين تشكيلات ...
دوباره يه عكس ديگه رو نشون داد ... يه دختر حدودا بيستو اندي ساله ... با موهاي طلايي و چشاي سبز البته درست نميشد تشخيص داد كه چشاش چه رنگيه ... چهره اي خوشگلي داشت ...
سرگرد _ اينم سوفيا وايت لِن ... هنوز اطلاعات دقيقي راجبش نداريم كه بدونيم كيه و چيكاره هست توي سازمان ...
دوباره يه عكس ديگه رو نشون داد : شهاب صولتي ... چند بار ديدمش ... معاون جك استوارته ...
به صولتي نگاه كردم ... موهاي سياه و اونم با يه كت و شلوار ... طوسي ... ميخورد بهش چهل يا پنجاه سالش باشه ...
دوباره يه عكس ديگه نشونم داد : مغز متفكر سازمان ... مازيار حداد ... آزمايشاتي كه روي بچه ها انجام ميشه رو اين طراحي ميكنه ...
يه مرد جوون حدودا سي ساله ... با يه عينك ... چهره ي جذابي داشت ...
خداروشكر عكسها تموم شدن ... سرگرد خودشو روي مبل رها كردو گفت : بقيه افراد هم تشكيل ميشن از باديگاردا و دكترا و چند نفر نفوذي بين ايرانيا و آمريكايي ها ... خودشو كشت ... چقدر اطلاعات ارزشمندي داشتن اينا ... ميخواستم بپرسم به چه اميدي نفوذ كرديد توي سازمان ... با اين اطلاعات جزيي ... ولي خودمو نگه داشتم كه چيزي نگم ...
سرگرد _ بقيه اطلاعاتو بعد از انجام دادن قسمت اول نقشه بهتون ميگم ...

خنده ام گرفته بود ... انگار فهميده بود كه ميخواستم بهش تيكه بندازم ...
سرگرد _ تا يك ماه ديگه بايد بريم توي سازمان ... امشب كه گذشت فردا شب خدمت ميرسيم ...
معمولا خدمت ميرسيم رو واسه خواستگاري ميگن ... اين مگه ميخواست چيكار كنه ؟! گيج نگاش كردم ... فهميد كه توي اين موضوعو نفهميدم ...
سرگرد _ بابت خواستگاري ديگه ...
با خونسردي گفتم : بله ميدونم ...
يه لحظه خشكش زد ... ولي زود خودشو جمع كرد ... انگار باورش نميشد اينهمه عادي برخورد كنم ...
گوشيشو دراورد و گفت : شماره منزلتون رو لطف كنيد ...
_ فكر كنم توي اون پرونده اي كه راجب من خونديد شماره خونمونم نوشته ...
چون ديروز منو برده بود خونمون بدون اينكه از من ادرس بپرسه فهميدم صددرصد پرونده مو خونده ...
بدبخت ضايع شد ... چند لحظه به گوشي توي دستش نگاه كرد و گذاشت روي ميز
_ اگه ديگه نكته اي نمونده كه بهم بگيد من برم ...
سرگرد _ فقط يه نكته كسي نبايد بدونه كه واسه چي ازدواج ميكنيد ... يه ازدواج معمولي بايد باشه ...
_ لازم به ياد آوري نبود ... ميدونستم ...
بلند شدم و رفتم طرف در ... سرگرد هم پشت سرم اومد ... خداحافظي كردم و رفتم طرف آسانسور ... بدون توجه به سرگرد كه كنار در ورودي ايستاده بود رفتم داخل آسانسور و دكمه ي همكف رو زدم ... با بسته شدن در به خودم توي آينه نگاه كردم ... از كاري كه كرده بودم راضي بودم ؟! نميدونم ... ديگه نبايد بهش فكر ميكردم ... در باز شد ... اومدم بيرون و رفتم طرف ماشين ... سوارش شدم ... با خيال راحت مسيره خونه رو پيش گرفتم ... جلوي خونه ايستادم ... پياده شدمو درو بازكردمو ماشينو بردم داخل ... با خيال راحت رفتم طرف اتاقم ... لباسمو دراوردم و لباس راحتي پوشيدم ... نشستم روي تخت و لپ تاپمو روشن كردم ... نميدونستم چيكار كنم ... آهنگ مورد علاقه مو گذاشتم ...


Every night in my dreams
I see you, I feel you,
That is how I know you go on
Far across the distance
and spaces between us
you have come to show you go on
Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
and you're here in my heart
and my heart will go on and on
Love can touch us one time
and last for a lifetime
and never let go till we're one
Love was when I loved you
one true time I hold to
in my life we'll always go on
Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
and you're here in my heart
and my heart will go on and on
There is some love that will not go away
You're here, there's nothing I fear,
And I know that my heart will go on
We'll stay forever this way
You are safe in my heart
And my heart will go on and on




هميشه اين آهنگو دوست داشتم و بهم آرامش ميداد ... همونجا خوابم برد ... با ويبره گوشيم كه زير بالشتم بود بيدار شدم ... با حرص دوتا فحش نثار اون كسي كردم كه بيدارم كرده بود ... با عصبانيت جواب دادم ...
_ بله ؟
_ سلام خانم كرامت ... مودت هستم ...
_ سلام سرگرد ... حالتون خوبه ؟
سرگرد _ ممنون ... ميخواستم بهتون زنگ بزنم كه قرار شد فردا شب خدمت برسيم ...
_ اينو كه ميدونستم ...
سرگرد _ خواستم بهتون گفته باشم كه حواستون باشه ...
_ ممنون از يادآوريتون ... امر ديگه اي نيست ؟
سرگرد _ نه خداحافظ ...
_ خداحافظ ...
دوباره روي تخت افتادم و خوابم برد ... با صداي مهلا بيدار شدم ... داشت با مهيار بحث ميكرد ... به ساعت نگاه كردم ... ساعت ده بود ... كشو قوسي به بدنم دادمو از روي تخت بلند شدم ... نميدونستم چيكار كنم ... هوس كرده بودم برم بيرون و يكم خوش بگذرونم ... امروز جمعه بود ... رفتم بيرون ...
_ مهلا ؟
مهلا سرشو از توي اتاقش بيرون اورد و گفت : ها ؟
_ مرض ... مياي بريم بيرون ؟
مهلا _ نه قراره دوستم بياد ...
_ آها باشه ...
لباسمو پوشيدم ... ميخواستم كمي هم پياده روي كنم ... اومدم بيرون ... دستمو توي جيبم مانتوم فرو كرده بودم ... چشم به كفش آل استارم دوخته بودم ... امشب واسم خواستگار ميومد ... واقعا خنده دار بود ... كسي كه توي فاميل به ضد ازدواج معروف بود الان ميخواست ازدواج كنه اونم با كسي كه اصلا نميشناختش ... مسخره بود بخدا ... سرمو تكون دادم ... روز آخر آزاديم ميخواستم خوش بگذرونم ... دستمو واسه يه تاكسي بلند كردم ... اولش رفتم ستاره فارس ... بعد از اون رفتم سينما سعدي ... از خجالت خودم دراودم ... چند تا مانتو و شلوار لي و شال گرفتم ... نهار هم بيرون خوردم ... خودم تنها ... سينما هم رفتم ... فيلم جالبي نبود ولي هركس منو ميديد ميگفت خيلي ذوق هنري داره ... يه بسته پاپ كورن دستم بود ... و چنان روي حركات بازيگرا زوم كرده بودم كه انگار ميخواستم ازشون سوتي بگيريم ...
با صداي راننده به طرفش نگاه كردم ...

راننده _ خانم همينجاست ديگه ؟
نگاه كردم ... جلوي خونمون بوديم ...كرايه شو دادمو پياده شدم ... درو با كليد باز كردم ... هنوز پامو داخل نذاشته بودم كه با ديدن خونه خشكم زد ... تقريبا بيشتر دكوراسيون خونه رو تغيير داده بودن ... جاي مبلا رو عوض كرده بودن ... تلوزيون هم رفته بود ته سالن ... همونجور خشك شده بودم و داشتم اطرافو نگاه ميكردم ... مهلا كه داشت از پله ها پايين ميومد با ديدن ما گفت : كجايي تو ؟! مردم ازبس حمالي كردم ...
صداي مامان از توي آشپزخونه اومد : مهلا زنگ زدي به محيا ؟
رفتم طرف آشپزخونه ... مامان داشت ميوه ها رو ميچيد ... خودمو زدم به كوچه علي چپ ...
_ مامان چيزي شده ؟
برگشت طرفم ... خوشحالي رو ميشد از صورتش خوند ...
مامان _ بدو برو حموم ...
_ مامان خب به منم بگيد چي شده !
مامان _ برو حموم اول ...
بيچاره ميترسيد اگه بفهمم صدام بلند شه ... ميترسيد از خونه بزنم بيرون ... رفتم از پله ها بالا ... لبخند تلخي زدم .... نميدونستن خودمم ميدونم ... ميخواستم بگم ايندفعه ديگه راضي ام ... لباسامو از توي كمد برداشتم و رفتم طرف حموم ... با لباس رفتم زير آب سرد ... دلم ميخواست تا آخرش اونجا بمونم ... نميدونم چقدر زيرش بودم ... ديگه لرزم گرفته بود ... زود حموم كردمو اومدم بيرون ... عادت نداشتم هيچوقت موهامو خشك كنم ... همونجور خيس ريخته بودم دورم ... مهلا طبق معمول بدون در زدن اومد داخل ...
_ كلا اين درو الكي ساختن نه ؟!
يه نگاه به در كرد و يه نگاه به من كرد ... شونه هاشو انداخت بالا ... يه لباس دستش بود ... گذاشت روي تخت و گفت : اينو ميپوشي صداتم درنمياد ...
_ به منم بگيد چي شده هيچي نميشه بخدا ... نكنه باز واسم خواب ديديد ؟
مهلا _ آره مامان ظهر خوابيده بود واست يه خواب خوب ديده از نوع ارتشيش ... مورد قبول واقع ميشه ...
_ نگو كه ...
بهم فرصت حرف زدن نداد ... رفت بيرون ... صداي چرخيدن كليد توي قفل باعث شد خنده ام بگيره ... چه كارا كه نميكردن من بمونم توي خونه ... به لباسم نگاه كردم ... يه كت و شلوار قهوه اي سوخته بود ... موهامو شونه كردمو با كليپس بالا نگهشون داشتم ... لباسمو پوشيدم ... وايستادم جلوي آينه ... كسي كه بيشتر اوقات لباساي پسرونه ميپوشيد يهو يه لباس دختروونه بپوشه يه جوريه ... انداممو بهتر نشون ميداد ... بايد اعتراف ميكردم با لباس دخترونه خوشگل تر ميشدم ... صداي زنگ بلند شد ... نشستم روي تختم ... الان بايد مثل بقيه دخترا هول بشم ... يا برم طرف پنجره و يواشكي بيرونو نگاه كنم تا ببينم آقا دوماد چي پوشيده ... هرچي فكر ميكردم حسش نبود برم طرف پنجره ... همونجا نشستم ... توي آينه زل زدم ... بايد تمرين ميكردم رنگ به رنگ شم ... هيچوقت بلد نبودم خجالت بكشم ... لعنتي سخت بود ... داشتم با خودم كلنجار ميرفتم كه در باز شد ... مهلا با ذوق اومد داخل و كنارم نشستو گفت : واي چه جذبه داره ...
با تعجب نگاش كردم و گفتم : چي ؟!
مهلا _ بابا اين سرگرده رو ميگم ... خداييش جيگره ...
از اين لحن حرف زدنش بدم ميومد ... گردنشو گرفتم و فشار دادمو گفتم : چند دفعه بايد بهت بگم اينجوري حرف نزن ؟
مهلا _ اي اي ... شكوندي گردنمو ... ولم كن ...
ولش كردم و گفتم : شالمو از توي كمد بده ...
مهلا در حاليكه گردنشو ميماليد رفت طرف كمدم ... شالمو داد دستم كه گفتم : من چايي بيار نيستم اينو به مامان بگو ...
مهلا _ خودش از اخلاق گند دخترش خبر داره ... چايي رو خودش برد ...
رفتم طرف در .... مهلا هم پشت سرم اومد بيرون ... شديدا خونسرد بودم ... وارد سالن پذيرايي شديم ... سلام دادم ... همه برگشتن طرفم ... سرگرد و خانمي كه حدس ميزدم مادرش باشه و يه آقايي بلند شدن ...
_ بفرماييد بنشينيد ...
نشستن ... رفتم طرف بابا و كنارش نشستم ... سرمو انداخته بودم پايين ... نه از خجالت ... از اينكه حوصله موندن توي اين مجلس مسخره رو نداشتم ...
اقايي كه همراهشون بود ... حدس زدم برادر سرگرد باشه ولي هيچ شباهتي باهاش نداشت رو به بابا كرد و گفت : والله ما تا به حال براي كسي نرفتيم خواستگاري كه بدونيم بايد اينجور مواقع چي بگيم ...
بابا _ آقاي مودت در قيد حيات نيستن ؟
مادر سرگرد _ نه عمرشونو دادن به شما ...
مامان و بابا همزمان گفتن خدا رحمتشون كنه ...
برادر سرگرد _ آقاي كرامت شما بزرگتريد هرجور صلاح ميدونيد مجلس رو اداره كنيد ...
واي خدا چقدر اين مجلس بي خود بود ... اعصابم خورد ميشد ديگه ....
بابا رو به سرگرد كرد و گفت : يكم از خودت بگو پسرم ...
سرگرد _ ايمان مودت هستم ... 31 سالمه ...
سرگرد _ ارتشي هستم ... قسمت نيروي زميني ...
به مامان نگاه كردم ... از نگاش ميشد خوند از سرگرد خوشش اومده ... به مهلا نگاه كردم ... با اينكه سعي ميكرد بروز نده ولي داشت توي دلش بندري ميرقصيد ... بدجور از سرگرد خوشش اومده بود ... محسن كه كلا توي باغ نبود ... مهيار نبود ... تازه متوجه شده بودم ... كجا بود يعني !؟ بازم درگير اون شركت مسخره اش بود ... يادم باشه وقتي اومد حسابشو برسم ...
با صداي بابا كه به ما ميگفت بلند شيم و بريم حرف بزنيم از فكرو خيال بيرون اومدم ... بلند شدم و رفتم طرف حياط ... به هواي آزاد احتياج داشتم ... از محيط خفه داخل خسته شده بودم ... كنار باغچه مورد علاقه ي بابا ايستادم و نفس عميقي كشيدم ... سرگرد چند قدم اونطرف تر ايستاده بود و با گوشيش ور ميرفت ... نشستم روي تاب و گفتم : هيچ شباهتي با خونوادتون نداريد ...
سرشو بلند كرد و گفت : چون خونواده ام نيستن ...
از يكه اي كه خوردم نزديك بود از روي تاب بخورم زمين ...


roman محيا(2)
roman محيا(2)
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: mtmshpp نظرات (0)
روش تدريس رياضي

روش تدريس رياضي

http://s1.picofile.com/file/7307986769/tadris.pdf.html



روش تدريس رياضي
روش تدريس رياضي
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: mtmshpp نظرات (0)
رمان آن نيمه ديگر(20) نويسنده : آنيتال

رمان آن نيمه ديگر(20) نويسنده : آنيتال

ظرف غذاي رادمان و توي سيني گذاشتم و دم در اتاقش ايستادم. يه بند داشت غرغر مي كرد و حرف مي زد:
اين درو باز كنيد ديگه! پوسيدم به خدا! مي خوام يه دوش بگيرم... باور كنيد از ديروز تا حالا علايمم از بين رفته. چرا حرفم و باور نمي كنيد؟
در و باز كردم و وارد شدم. رادمان كنار در نشسته بود و با حالتي كاملا خصمانه نگاهم مي كرد. سيني رو روي زمين گذاشتم و با دقت به صورتش نگاه كردم... راست مي گفت... ديگه توي صورتش نه از درد و رنج خبري بود و نه به خودش مي پيچيد... هرچند كه به شدت بداخلاق به نظر مي رسيد. توي اون چند روز كاملا به يه رادمان ديگه تبديل شده بود.
رنگ صورتش پريده بود و لباش ترك خورده بود. پاي چشماش گود رفته بود و خيلي لاغر شده بود... جالب اين بود كه جذابيت ظاهريش و كنار همه ي اينا حفظ كرده بود... برعكس بارمان كه توي صورتش اثري از زيبايي نبود و تنها چيزي كه جذابش مي كرد اون نگاه خاص و شيطونش بود.
از جام بلند شدم و گفتم:
بارمان گفته هرچه قدر بيشتر اينجا بموني بهتره. مي گه كسايي كه ترك مي كنند تا چند ماه به مواد كشش دارند. مي دوني كه! چون خودش مصرف مي كنه و همه ي بساطش آماده ست ممكنه وسوسه شي.
با كلافگي دست توي موهاي مشكيش كه به اندازه ي قبل خوش حالت به نظر نمي رسيد كرد و گفت:
اين پسره هم دو ترم دانشگاه رفته و فكر كرده پزشك متخصص شده.
شونه بالا انداختم و گفتم:
پدركشتگي كه باهات نداره. حالا كه ديده تونستي طاقت بياري و ترك كني مي خواد كمكت كنه كه به سمتش برنگردي.
رادمان سرش و به ديوار پشتش تكيه داد و گفت:
اي كاش زودتر سر و كله ي دانيال پيدا شه و منو از دست شماها نجات بده... ولتون كنند تا چهار پنج ماه من و اين تو نگه مي داريد.
چپ چپ نگاهم كرد و گفت:
كارت و خوب جدي گرفتي ها! به روحياتت مي ياد كه از اين كارها بكني... به همين شعار دادنت هات... وسط حرفش پريدم و با عصبانيت گفتم:
اگه حرف هاي الانت و مي شنيدم هيچ وقت برات اين كارها رو نمي كردم.
حيف كه پسري كه اون لحظه جلوم نشسته بود توي ده روز با اراده و بدون هيچ قرص و آرامبخشي هروئين و ترك كرده بود... اگه نه همون افكار و برداشت هاي قديميم و توي سرش مي كوبوندم.
در اتاق و روش قفل كردم. همين كه سرم و بلند كردم كاوه رو ديدم. اخم كردم و گفتم:
اينجا چي كار مي كني؟
با همون مظلوميت و كم رويي هميشگيش آهسته گفت:
هيچي...
سرش و پايين انداخت و سريع رفت. با سوء ظن نگاهش كردم. مي دونستم كه به قول بارمان مثل دستگاه ضبط و پخش مي مونه... تو دلم گفتم:
بايد بيشتر از اين مراقبش باشيم.
همون طور كه به سمت طبقه ي پايين مي رفتيم تو دلم گفتم:
چه قدر يه آدم بايد بدبخت شده باشه كه به خاطر نجات پيدا كردن دست به دامن دانيال شه.
و به دعايي كه رادمان كرده بود پوزخندي زدم... ولي ... وقتي سر و كله ي دانيال پيدا شد فهميدم اين دعا خيلي زودتر از اون چيزي كه انتظارش و داشتم مستجاب شده...
******
يه پيرهن سرمه اي با كمربند سفيد پوشيده بودم. هدا نمي تونست تصميم بگيره كه كفش سرمه اي مناسب تره يا سفيد... خودم كفش سرمه اي رو ترجيح مي دادم. هرچند كه توي سن بيست و دو سالگي همچنان با پاشنه هاي بلند مشكل داشتم.
هدا موهام و بابليس پيچيده بود و به صورت كج روي يكي از شونه هام ريخت... داشت صورتم و آرايش مي كرد كه يه دفعه با عصبانيت گفت:
ين پسره چرا اين قدر مي ياد و مي ره؟
خودم هم متوجه بودم كه بارمان به بهونه هاي مختلف از دم در اتاق رد مي شه. هدا با عصبانيت در اتاق و بهم كوبيد و با اخم و تخم به سمتم اومد. كار آرايشم كه تموم شد هدا به طبقه ي پايين رفت تا ببينه راضيه چيزي احتياج داره يا نه. منم مانتوم و پوشيدم و شالم و سر كردم. از اتاق خارج مي شدم. مي خواستم به رادمان سر بزنم و ببينم حال و احوالش چطوره. سه روز بود كه طبق دعاي خالصانه اش! به دستور دانيال از اتاق بيرون اومده بود. دانيال شخصا روي كارهاش نظارت مي كرد. سفارش غذاهاي مخصوص مي داد و برايش محصولات بهداشتي مختلف مي اورد كه پوستش و تقويت كنه. از اضطرابي كه توي كارهاي دانيال بود مشخص بود كه خودش هم مي دونه در مورد رادمان زياده روي كرده. با وجود تلاش هاي دانيال رادمان كاملا شبيه به آدمي مي موند كه بعد از يه مريضي سخت در حال گذروندن دوران نقاهت باشه... هرچند كه به نظر من مشكل اصلي اين بود كه نمي تونست خيلي غذا بخوره و احتمالا اين موضوع توي مهموني بدجوري ضايع مي شد.
قبل از اين كه به اتاق رادمان برسم بارمان و توي راهرو ديدم. با ديدن من تعظيم كوتاهي كرد و گفت:
به به! ترلان خانوم!... خانوم! براي ما هم از اين تيپا بزن.
گفتم:
گمشو! پررو!
ولي بي اختيار خنده م گرفت. بارمان ابرو بالا انداخت و گفت:
امشب خوش به حال دوست پسر بعضي هاست.
متوجه نيش كلامش شدم.. دوباره داشت بحث دوست پسر و پيش مي كشيد. با حرص گفتم:
چند بار بايد بهت بگم اين يارو دوست پسر من نيست؟
بارمان شونه بالا انداخت. باز چشماش شيطون شده بود. گفت:
چي كار كنم؟ حرفات متقاعدم نمي كنه... شايد اگه دقيقا بگي قبلا رابطه تون چه شكلي بوده متقاعد بشم.
يه صدايي بهم گفت:
مرگ يه بار شيون هم يه بار! بگو و همه چيز و تموم كن!
آهي كشيدم. گوشام و تيز كردم. در اتاق بارمان بسته بود ولي صداي دانيال مي اومد كه داشت با رادمان سر لباس جر و بحث مي كرد. صدامو پايين اوردم و گفتم:
هم دانشگاهيم بود... اومد خواستگاريم ولي جواب رد بهش دادم.
بارمان سوتي زد و گفت:
كه اين طور!
نيشش باز شد... اين همون چيزي بود كه ازش مي ترسيدم. نيش باز و قيافه ي ذوق زده ي بارمان نشون مي داد كه توي اولين فرصت از اين موضوع عليه دانيال استفاده مي كنه. اخم كردم و گفتم:
بهش نگي ها!
بارمان با خنده گفت:
مطمئن باش اين حرف ها همين جا مي مونه.
زيرلب گفت:
از قيافه ي پليدش معلومه كه داره عين چي دروغ مي گه!
بارمان جدي شد و گفت:
ترلان! يادت نره چي بهت گفته بودم ها! مواظب باش. نذار تلافي خورد شدن غرورش و ازت بگيره. بازيچه ش نشو.
در همين موقع در اتاق باز شد و دانيال بيرون اومد. اخماش توي هم بود. موهاش مشكي رنگش و عقب داده بود. مثل هميشه يه كت شلوار شيك به تن داشت. كت شلوار و كراوات خاكستري با پيرهن مشكي! انصافا خوش تيپ شده بود ولي اون تركيب رنگ به نظر من حالت خبيثانه اي به ظاهرش داده بود كه الحق هم برازنده ش بود.
رادمان تيپ اسپرت زده بود و رنگ سرمه اي و مشكي لباساش با رنگ آبي چشماش و موهاي مشكيش ست شده بود. با اين كه مارك و دوخت لباسش در حد لباس هاي دانيال نبود بي نهايت جذاب تر بود... اون چشم هاي خوشگل و خوش حالت چيزي نبود كه يه دختر به آسوني بتونه ازش بگذره.
دانيال با دلخوري گفت:
لياقت نداري رادمان!
رو به بارمان كرد و گفت:
هركاري كردم اين داداش عقب مونده ت كت شلوار نپوشيد.
بارمان نيشخندي زد. با نگراني توي دلم گفتم:
خل نشه در مورد خواستگاري چيزي بگه!
بارمان با لحن پر از شيطنتي گفت:
همه مثل شما نيستن كه از بچگي با پاپيون و كراوات بزرگ شده باشن و به جاي قنداق توي كت و شلوار گذاشته باشنشون.
بلافاصله متوجه شدم كه داره به وضع مالي بد دانيال توي گذشته تيكه مي ندازه. رادمان پشت سر دانيال از زور خنده رنگ عوض كرده بود. دانيال به زحمت خودش و كنترل مي كرد كه چيزي نگه. روشو از بارمان برگردوند. چشمش به من افتاد. يه لحظه جا خورد. بعد يه لبخند كمرنگ روي لبش نشست. بارمان با ديدن لبخند دانيال به من نيشش و بست و اخم كرد.
دانيال با همون لحن مغرور هميشگيش گفت:
پايين منتظرتم.
وقتي از پله ها پايين رفت رادمان به برادرش گفت:
خيلي تميز حالش و گرفتي.
كف دستشون و بهم زدند و بارمان گفت:
چاكريم!
به همراه دو برادر به سمت طبقه ي پايين رفتم. هنوز به پايين پله ها نرسيده بوديم كه راضيه از اتاقش بيرون اومد. با ديدنش بي اختيار از حركت ايستادم. يه پيرهن دكلته ي سبز پوشيده بود كه با چشم هاي خوشرنگش هماهنگ شده بود. موهاش بلند و طلايي ش و سشوآر كشيده بود و دورش ريخته بود. زيبايي خيره كننده ش با اون آرايش نفس گير شده بود. يه خودم اومدم. به دنبال بارمان از پله ها پايين رفتم. وقتي متوجه شدم كه بارمان حتي نيم نگاهي هم به راضيه ننداخته خوشحال شدم. آهسته بهش گفتم:
آفرين پسر نجيب و سر به زير!
صورتش و كج و كوله كرد و گفت:
من از دخترهاي مو طلايي خوشم نمي ياد.
انتظار داشتم جمله ي دلنشين تري ازش بشنوم. هنوز اين فكر از ذهنم بيرون نرفته بود كه بارمان چشمكي بهم زد و گفت:
در عوض ارادت خاصي به خانوم هاي چشم آبي و مو قهوه اي دارم.
تازه داشتم مي فهميدم معني قند تو دل آب كردن يعني چي.
رادمان با لحن طلب كارانه اي گفت:
ببخشيد! منم اينجا وايستادم ها! گفتم يه يادآوري كرده باشم.
بارمان گفت:
هميشه سرخري.
رادمان پوزخندي زد و گفت:
بديش اينه كه نمي توني دكم كني.
به سمت رويا رفتم كه يه گوشه ي سالن ايستاده بود و دو تا برادر و كه داشتن كل كل مي كردند تنها گذاشتم. رويا داشت چپ چپ نگاهم مي كرد. با اين كه كنارش ايستاده بودم بهش نگاه نمي كردم. بعد از حرف هايي كه بهم زد تلاش كرده بودم كه حدم و در رابطه با بارمان بدونم ولي مشكل اينجا بود كه من هرلحظه و هر روز بارمان و مي ديدم... هميشه جلوي چشمم بود... و اين كار و براي از اون گذشتن سخت مي كرد...
دانيال با صداي بلند گفت:
همه حواستون و به من بديد! يه بار ديگه دوره مي كنيم! راضيه! تو دنيايي... خواهر ناتني مني. حواست باشه كه براي خوش گذروني نمي ريم. يه راست مي ري سراغ سبزواري. يادت باشه كه امشب حداقل بايد ازش آدرس يا شماره تلفن بگيري... رادمان! زرنگ بازي در بياري وسط مهموني اسلحه رو بيرون مي كشم و يه تير حرومت مي كنم! ... جدي مي گم! تو بايد بري سراغ دختر پژمان! من بهت نشونش مي دم... خودت كه بلدي چطور باهاش صميمي بشي. اگه بتوني شماره اي چيزي ازش بگيري عالي مي شه. اسمت هم مي ذاريم برديا...
رو به من كرد و گفت:
ترلان! مي دوني كه امشب اسمت باران اِ... تو امشب هيچ وظيفه اي نداري جز اين كه از كنار من جم نخوري و با منم كل كل نكني.
رادمان پوزخندي زد و از اون طرف سالن گفت:
باور كن سخت ترين وظيفه رو تو داري.
حرفش و قبول داشتم. تحمل كردن دانيال واقعا سخت بود...
به سمت در ويلا رفتيم. وقتي در باز شد دانيال دستش و پشت كمرم گذاشت و به سمت جلو هلم داد. با بداخلاقي گفتم:
از الان صميمي نشو كه اعصابم ضعيف مي شه.
چشم غره اي بهش رفتم. آخرين لحظه بي اختيار سرم و به سمت بارمان چرخوندم كه برخلاف چند دقيقه پيش كلافه و ناراحت به نظر مي رسيد. اونم سرش و بلند كرد و بهم نگاه كرد. لبخندي زدم... يه دفعه صورتش باز شد و اونم لبخند زد... يه لحظه از ذهنم گذشت:
اي كاش اونم امشب با ما مي اومد.
******
مهموني توي يكي از ويلاهاي مهرشهر بود. تا نزديكي هاي مهرشهر با ون رفتيم. بعد از اون سوار ماشيني شديم كه دانيال راننده ش بود. من جلو نشستم و راضيه و رادمان عقب نشستند. دو تا ماشين هم مراقبمون بودند... يكي از جلو... يكي از پشت... تو دلم داشتم براي دانيال نقشه مي كشيدم. اگه رادمان سريع جلو مي پريد و دستش و دور گردن دانيال حلقه مي كرد و خفه ش مي كرد همه چي تموم مي شد. منم سريع پشت فرمون مي نشستم و اون دو تا ماشين و توي يه چشم به هم زدن جا مي ذاشتم. يه مشكل كوچولو به اسم راضيه هم بود كه حل كردنش كار سختي نبود. مي شد خيلي راحت از پنجره پرتش كرد بيرون... ولي... بايد بعدش كجا مي رفتيم؟ ما دو تا قاتل بوديم... توي دنياي بيرون چه جايي داشتيم؟
وقتي دانيال به سمت در ويلا رفت يكي از مردهايي كه دم در بود با دقت صورت دانيال نگاه كرد. بعد تصوير دانيال و توي تبلتي كه توي دستش بود چك كرد. با سر بهمون اشاره كرد كه وارد شديم. بايد يه مسافتي رو پياده مي رفتيم تا به باغي كه با چراغ هاي سفيد و پايه بلندي روشن شده بود مي رسيديم.
كف باغ سنگ هاي ريز مشكي، سفيد و قرمز ريخته شده بود و روي اون سنگ ريزه ها سنگ هاي مربي شكل سفيد بزرگي بود كه بايد پا رو روي آنها مي گذاشتيم و راه مي رفتيم. دو طرف اين راه درخت هاي بلندي بود كه بين اونا صندلي و ميز قرمز خوشرنگي گذاشته بودند. به نظرم هوا سردتر از اوني بود كه بشه از باغ اين طور استفاده كرد.
صداي راضيه رو از پشت سرم مي شنيدم كه با لحني سرزنش آميز به رادمان مي گفت:
لباست اصلا امشب مناسب اين جمع نيست...
رادمان با بي حوصلگي گفت:
آره! مي دونم چشم شما دخترها فقط به لباس و ماشين پسرهاست ولي تو نگران نباش... من با همين لباسم كارم و بهتر از تو انجام مي دم.
دانيال گفت:
بس كنيد!
هر دو نفر ساكت شدند. دانيال گفت:
متوجه هستيد كه اينجا ما مهمونيم و نبايد از اين حرف هاي مشكوك بزنيم؟
پوفي كرد و به سمت ويلاي بزرگي كه رو به رومون بود رفتيم.
سالن بزرگي پيش روم بود. صداي موزيك ملايمي از روي سن مي اومد... صداي پيانو فضا رو پر كرده بود. تا چشم كار مي كرد مردهاي كت شلوار پوشيده و زن هايي با لباس هاي شب آن چناني ديده مي شد. دانيال با ديدن فضاي اونجا ناسزايي به رادمان داد كه حاضر نشده بود با زبون خوش كت شلوار بپوشه. از جايي كه مريض احوال و ضعيف بود دانيال جرئت نكرده بود تهديدش كنه.
چشمم به پژمان افتاد كه داشت به استقالمون مي اومد. اونم مثل مهموناش كت شلوار پوشيده بود و كراوات زده بود. رادمان با اون لباس اون وسط چراغ مي زد. نمي دونم پشت اين انتخابش سياست بود يا لجبازي...
پژمان با من دست داد و گفت:
خيلي خوشحالم كردي كه اومدي باران جان...
و بعد چشمش به رادمان افتاد. با تعجب به صورت رادمان زل زد... من و دانيال با تعجب نگاهي رد و بدل كرديم... دقيقا به چي زل زده بود؟ به خوشگليش يا مريضيش؟
قبل از اين كه دانيال چيزي بگه پژمان لبخندي زد و گفت:
شما بايد برادر باران باشيد!
و با خوشحالي دست رادمان و فشرد. راضيه تابي به موهاش داد و گفت:
من شاهرخ و جايي نمي بينم...
دانيال اخمي كرد كه سريع متوجه شدم قسمتي از فيلمشه. پژمان نگاه معني داري به دانيال كرد و به راضيه گفت:
آخر سالن نشسته...
راضيه بدون توجه به ما به اون سمت رفت. دانيال با تعجب راضيه رو صدا زد:
دنيا!
ولي راضيه نگاهش هم نكرد. يه خانومي با كت و دامن مشكي كه ظاهرا خدمتكاري چيزي بود مانتو و روسري رو ازم گرفت.
دانيال دوباره دستش و پشت كمرم گذاشت... تو دلم گفتم:
تحمل كردن دانيال بهتر از رانندگي كردن و همكاري توي قتله؟
متاسفانه فقط به اندازه ي سرسوزني بهتر بود.
سنگ سفيد كف سالن اون قدر براق بود كه مثل آينه تصوير و منعكس مي كرد. لوسترهاي باشكوه طلايي رنگي از سقف بلند آويزون شده بود. سالن غرق نور و درخشش جواهرات خانوم ها بود. اطراف سالن ميزهايي چيده شده بود كه انواع و اقسام غذاها و نوشيدني ها روي اون موجود بود. جاي جاي سالن ميزهاي گردي ديده مي شد كه دورش صندلي هاي چرمي چيده شده بود. كسايي كه دور ميز نشسته بودند اكثرا مشغول بازي با ورق بودند. دود سيگار بعضي ها توي فضا پيچيده بود.
دانيال من و به سمت ميزي كشوند كه يه سري مرد مسن سر اون نشسته بودند. وقتي مردها رو بهم معرفي كرد زياد گوش ندادم. كنارش نشستم و رادمان هم كنارم نشست. دانيال داشت سر مي چرخوند كه زودتر دختر پژمان و پيدا كنه و رادمان و دك كنه. چون موفق نشد مشغول صحبت كردن با مردي شد كه سيگار برگ مي كشيد.
رادمان با بي حوصلگي اطرافش رو نگاه مي كرد. چند تا دختر جوون همين طور كه از كنار ميزمون مي گذشتند برگشتند و رادمان و نگاه كردند. زيرلب چيزي بهم گفتند. از خنده ي روي لب ها و برق چشماشون معلوم بود كه دارند چي بهم مي گن. رادمان سرشو برگردوند و ترجيح اصلا روشو به اونا نكنه.
من با چشم دنبال راضيه مي گشتم... بالاخره پيداش كردم. خيلي از ما دور نبود. كنار مردي نشسته بود كه چاق و چله بود و سرش و تراشيده بود. ريش پرفسوري خاكستري رنگ داشت. دستش و پشت كمر راضيه گذاشته بود. نگاهي به مردهايي كردم كه دور و برش بودند. مشخص بود كه دو تا از اون مردهاي قدبلند و چهارشونه اي كه كنارش بودند باديگاردش هستند. تو دلم گفتم:
پس معلومه براي آدم كله گنده اي نقشه دارند.
چشمم و چرخوندم كه بقيه ي كسايي كه دور ميز اون مرد نشسته بودند و ببينم. نگاهم روي كسي كه سر اون ميز نشسته بود ثابت موند... قلبم توي سينه فرو ريخت. چشم هاي تيره و كشيده ش و به من دوخته بود. احساس كردم قلبم تير كشيد. با دهن باز بهش خيره شده بودم... لال شده بودم.
صداي رادمان و شنيدم:
چيزي شده؟
دهنم خشك شده بود. دستم به لرزش افتاد... قلبم تند تند توي سينه مي زد. رادمان رد نگاهم و گرفت و گفت:
اون مرده كيه...
به سختي تونستم صدامو و پيدا كنم:
اون...
رادمان گفت:
خب...
بهم زل زده بود و مشخص بود كه اونم تعجب كرده. رادمان آهسته به دستم زد و گفت:
حالت خوبه...
با صدايي لرزون گفتم:
اون مرد... بهترين دوست بابامه...
رادمان سرك كشيد تا دوست بابام و بهتر ببينه. آهسته گفتم:
اينجا چي كار مي كنه؟
در همين موقع دانيال به سمتمون چرخيد و گفت:
دنبال كسي مي گرديد؟
بلافاصله ساكت شدم. رادمان خيلي مظلومانه به پشتي صندليش تكيه داد. دانيال با حالتي مشكوك بهمون نگاه كرد. خوشبختانه سر و كله ي پژمان پيدا شد. روي يكي از صندلي هاي خالي نشست و رو به دانيال گفت:
سبزواري و ديدي؟
دانيال با لحني عجيب گفت:
دارم مي بينم...
مردي كه سيگار برگ مي كشيد با خنده گفت:
بدش نمي ياد خواهرت و با يه حركت يه لقمه ي چپ كنه.
و همه زير خنده زدند. لبخند دانيال شايد به نظر همه لبخند تلخ مي اومد ولي از نظر مني كه ماجراي نقشه ي راضيه رو مي دونستم اين لبخند بيشتر شبيه يه پوزخند بود.
دوباره به ميز سبزواري نگاه كردم. با دوست بابام چشم تو چشم شدم... نه! خودش بود... چشم هاي تيره و كشيده، موهاي قهوه اي رنگي كه جلوش خالي شده بود و جاي سوختگي روي شقيقه ش... چطور ممكن بود آقاي فارسي رو نشناسم؟ اونم به نشونه ي آشنايي برام سر تكون داد و بعد دستش و به نشونه ي سكوت روي بينيش گذاشت. نوري از اميد به قلبم تابيده شد... يعني ممكن بود به بابام خبر بده كه من اينجام؟ ممكنه كمكم كنه تا از اين جا فرار كنم؟ قلبم از هيجان داشت از دهنم بيرون مي پريد... نبايد دانيال چيزي از اين ماجرا مي فهميد... خدايا! شكرت... خدايا... مرسي كه بالاخره يه كورسوي اميد به اين زندگي من باز كردي...
دانيال يه كم اين طرف و اون طرف و نگاه كرد و چون دختر پژمان و پيدا نكرد گفت:
پژمان! دخترت و هيچ جا نمي بينم... فكر مي كردم مهموني براي اون باشه.
پژمان نگاهي به اطرافش كرد و گفت:
نمي دونم كجا نشسته... راستشو بخواي فكر نكنم اين مهموني زياد خوشحالش كرده باشه... آخرين باري كه ديدمش توي باغ بود.
و خنديد. آقاي فارسي نزديك يه ميز بزرگ ناهارخوري ايستاده بود و داشت از سيني مزه براي خودش يه چيزهايي برمي داشت... لبخندي زدم و رو به دانيال گفتم:
بذار برات چيپس بيارم... مي دونم دلت مي خواد...
از جام بلند شدم... صداي پر نيش و كنايه ي دانيال و از پشت سرم شنيدم:
آره... تو هميشه خوب مي توني حدس بزني دل من چي مي خواد!
آهسته به سمت ميز ناهارخوري رفتم. كنار آقاي فارسي ايستادم... نگاهي به ظرف كوچيك چيپس كردم... متوجه شدم نيم نگاهي بهم كرد... قلبم محكم توي سينه مي زد. آهسته گفتم:
ماجراي منو مي دونيد؟
بدون اين كه سرشو بچرخونه نگاهم كرد و خيلي آهسته گفت:
همين جايي كه هستي بمون!
قلبم توي سينه فرو ريخت. نفسم بند اومد. با ناباوري گفتم:
چي؟
آهسته گفت:
دل بابات به اين خوشه كه تو اينجايي...
خدايا! چرا نفس كشيدن يادم رفت؟
آهسته گفتم:
يعني اين قدر وضعم اون بيرون خرابه؟
آقاي فارسي نگاهي پر از دلسوزي بهم كرد و گفت:
اون بيرون چيزهاي خوبي منتظرت نيست...
بشقابش و برداشت و رفت...
نگاهي به دستام مي كنم. ظرف چيپي توي دستمه... رادمان با حالتي مشكوك نگاهم مي كنه. دانيال ظرف و ازم مي گيره و روي ميز مي ذاره... من كي اومدم سر جام نشستم؟ دماي دستم چرا اين قدر پايين اومده؟ نفس عميقي كشيدم... چرا فكر مي كردم دنيا براي يه قاتل جايي داره؟
بعد چند دقيقه يكي از خدمتكارها خوش خدمتي كرد و براي همه نوشيدني اورد. من نمي دونستم بايد با ليوان توي دستم چي كار كنم... رادمانم داشت ليوان و توي دستش مي چرخوند و به نظر مي رسيد توي فكر باشه...
سر دانيال با اون مردها گرم بود كه كم كم معشوقه هاي جوونشون سر مي رسيدند و كنارشون مي نشستند. جو مهموني خيلي بد نبود ولي اصلا نمي تونستم ازش لذت ببرم... به نظرم اگه توي ويلا مي موندم و رويا غذا درست مي كرد و بارمان طبق عادتش مثل پسربچه هاي سه چهار ساله شيطوني مي كرد بيشتر بهم خوش مي گذشت... يا حداقل اگه آقاي فارسي در گوشم مي گفت كه همين امشب از اين جا منو بيرون مي بره...
ليوان ها دوباره پر شد... شروع به بازي با ورق كرده بودند... نمي دونستم بازيشون چيه... يه كم سرك كشيدم و نگاه كردم... چون پول وسط مي ذاشتند فهميدم كه از اون تيپ بازي هايي نيست كه من بلدم.
از حواس پرتي دانيال و پژمان استفاده كردم و دوباره آقاي فارسي رو ديد زدم.
كنار يه خانوم به نسبت جوون با لباس شب چسبون مشكي ايستاده بود... تو همون نگاه اول فهميدم كه زنش نيست... و ماجرا وقتي عجيب تر شد كه دستش و دور كمر اون خانوم گذاشت و براي رقص وسط رفتند. چشم هام از تعجب چهار تا شده بود...
گيلاس ها براي بار سوم پر شد... دعا مي كردم ظرفيت دانيال بالاتر از اين حرف ها باشه... ظاهرا بازيشون خيلي هيجان انگيز بود... دخترهايي كه دور مردها نشسته بودند با هيجان مي گفتند و مي خنديدند... اين وسط مني كه تقريبا پشتم و به دانيال كرده بودم خيلي تابلو بودم ولي برام مهم نبود... تا اينكه دانيال سيخونكي به كمرم زد و مجبور شدم به طرفش بچرخم. دانيال رو به رادمان كرد و گفت:
مي خواي يه دوري بزني و هوايي تازه كني؟ اينجا باغ قشنگي داره ها...
و نگاه معني داري به رادمان كرد. رادمان بهم نگاه كرد... انگار زياد دوست نداشت از اونجا بره... لحن دانيال يه كم دستوري شد:
برو ديگه...
بعد رو به جمع دوستاش كرد و گفت:
راستش حال برديا يه كم امشب نامساعده ...
يكي از دخترها كه روي دسته ي مبل و كنار مردي كه سيگار برگ مي كشيد نشسته بود گفت:
شانس بد ماست...
و خنده ي جلفي كرد. رادمان دوباره نگاهي عجيب بهم كرد... تو دلم گفتم:
چه قدر لفتش مي دي!
نگاه دانيال كم كم داشت تهديدآميز مي شد. رادمان از جاش بلند شد و آهسته به سمت باغ رفت. با چشم رفتنش و دنبال كردم... ديدم مردي كه كنار در ايستاده بود آهسته دنبالش رفت... ظاهرا اينجا هم مراقب داشتيم... پژمان مي دونست؟ مي دونست چند نفر از زير دست مردي كه تصاوير و چك مي كرد در رفته ند؟ يا چند نفر كه بهش اعتماد داره دستششون با دانيال توي يه كاسه ست؟... نه! پژماني كه چشماش كم كم داشت سرخ مي شد هيچي نمي دونست...
بار چهارم بود كه گيلاس ها پر مي شد... چرا صداي خنده هاي دانيال اين قدر داشت بلند مي شد؟ ... بارمان چي گفته بود؟... در مورد اين كه دانيال ممكنه انتقام غرور خورد شده ش و ازم بگيره... پيرهن من يه كم زيادي كوتاه نبود؟... چرا تا حالا متوجه نشده بودم كه پاهام زيادي سفيد و خوش فرمه؟... دانيال چرا كم كم داره بهم نزديك مي شه؟... اصلا از اين كه دستش و دور بازوم حلقه كرده خوشم نمي ياد... چرا وقتي كارت و وسط ميز مي انداخت گيلاسش و برمي داشت و همين طور كه از اون زهرماري مي خورد يه نگاه عجيبم به من مي كرد؟... بارمان ديگه چيا گفته بود؟... الان چرا فاصله ي من و دانيال اين قدر كم شده؟... يا خدا! تاره داشتم مي فهميدم كه نگاه هاي رادمان معني نگراني مي داد... تازه داشتم مي فهميدم كه دانيال كم كم داره مست مي شه!
دستش و انداخت دور كمرم و صورتش و نزديك گوشم اورد و گفت:
چرا نمي ياي مثل يه دختر خوب روي دسته ي مبل من بشيني؟
دستم كه از آرنج خم شده بود تنها مانعي بود كه نمي ذاشت دانيال بيشتر از اين بهم بچسبه... اون قدر بهم نزديك بود كه نوك بينيش به لاله ي گوشم بخوره... صداي نحسش و تا به اون لحظه از اين فاصله نشنيده بودم:
اگه بياي روي پام بشيني مي ذارم توي هفته دوبار توي حياط براي خودت بچرخي... شايدم بعضي وقت ها بتوني بري دور دور... چيزي كه فكر كنم توي دنيا بيشتر از همه دوستش داري...
از حرص دندونام و بهم فشار دادم و گفتم:
از همين جا هم بوي گند دهنت و كثيفي ذاتيت و خيلي خوب حس مي كنم... لازم نيست براي اين كه بيشتر ملتفت بشم بهت بچسبم.
صورتش و به سمت صورتم چرخوند. دستم با سرعت نور به حركت در اومد و بي اراده ي دور گلوش حلقه شد... خم به ابرو نيورد... انگار كه هيچ اتفاقي نيفتاده باشه در ادامه ي حرفش گفت:
ولي اگه به اين سركشي و كم محلي هات ادامه بدي روزگارت و سياه مي كنم...
يكي از دخترها از اون طرف گفت:
دانيال موش و گربه بازي رو دوست داره... مي بينم بالاخره يه دختري رو پيدا كرده كه خوب قاعده ي بازي و بلده...
آره... به چشم اونا بازي ما موش و گربه بازيه... به چشم ما اون قدر اين بازي خشنه كه قاعده ش و هيچكس جز آدما بلد نيست... از اون بازي هاي كثيفي كه فقط خودمون از پسش برمي يايم... نه يه موش... نه يه گربه... غريزه پيش اين بازي ها كم مي ياره... اين بازي ها فقط از نيمه ي سياه آدمها برمي اومد... اشك تو چشمام حلقه زد... نيمه ي سفيد من هميشه پيش اين بازي ها كم مي اورد...
دانيال سرش و جلوتر اورد... گردن من بيشتر از اين نمي تونست سرم و عقب بكشه... فاصله مون شد سه سانتي متر... يه صدايي شبيه صداي مادرم بهم گفت:
بلند شو... بزن تو صورتش... برو سمت در...
ولي من بازي با دانيال و به بازي با جون آدم ها ترجيح مي دادم... قلبم محكم توي سينه مي زد... كم مونده بود اشكم روي گونه م بچكه... فاصله مون فقط دو سانتي متر بود... صداي بارمان و از عمق وجودم شنيدم:
_ اين فقط يه حسرته... اون آدم جاه طلب و مغروريه... مطمئن باش هركاري مي كنه كه يا تو رو خورد كنه يا به دستت بياره... به دست اوردن تو يعني به دست اوردن همه ي چيزهايي كه حسرتش و مي خورده... وقتي تو رو به دست بياره مي فهمه كه اين چيزي نيست كه غرورش و ارضا كنه... چون اونم مثل بقيه ي آدم ها نمي تونه گذشته ش و پاك كنه... اينه كه كنارت مي زنه...
قلبم توي دهنمه... فاصله مون يه سانتي متره شده... كف دستام عرق كرده... انگار ترانه سرش و دوباره نزديك گوشم اورده و مي گه:
هرچي نباشه خوش قيافه هستش...
آوا با خنده داره مي گه:
قياقه ش و نگاه كن! ژن خوبي داره ها... بچه هاتون خوشگل مي شن...
اشكم روي گونه م ريخت... معين سرش و اون طرف كرده و حاضر نيست حتي دانيال و نگاه كنه...
مامانم با حالتي تحقيرآميز به دست گل نگاه مي كنه و توي گلدون مي ذارتش...
دستام داره مي لرزه... يه قطره اشك ديگه روي گونه م مي چكه... آره گناه من بزرگ بود... من يه زنو با ماشين زير كردم... چشم هاي سياه و صورت له شده ش هرشب مهمون خواب و رويام مي شه... ولي چرا اين شكلي بايد تاوان بدم؟ من دوست دارم زير چرخ هاي يه ماشين له بشم... ولي اين طوري به خاطر جنسيتم تحقير نشم...
بابام و با اون چشم هاي آبي آرومش مي بينم... صداش و مي شنوم:
در حد خودش دست گل خيلي خوبي خريده... كارش خيلي بيشتر از آدم هايي كه دستشون به دهنشون مي رسه مي ارزه...
و حالا ديگه فاصله اي نمونده...
دستي روي شونه م خورد. از جا پريدم... قلبم توي سينه فرو ريخت... دانيال سريع سرش و عقب كشيد...
با همون چشم هاي آبي خوشگلش مثل هميشه مهربون نگاهم كرد... روي دسته ي مبل نشسته بود و بدون هيچ حركت و هيچ تلاشي همه ي نگاه ها رو به خودش مي كشيد...
با يه نگاه... از پشت پرده ي لرزون اشك... از فرشته ي نجاتم تشكر مي كنم...
رادمان با صداي بم و گيراش گفت:
مي ياي با اين آهنگ برقصيم؟ خيلي قشنگه ها...

فصل دوازدهم

دانيال با تعجب نگاهم كرد... كم كم نگاهش رنگ سرزنش گرفت و بعد... خشم توي چشمامش زبونه كشيد. پوزخندي بهش زدم. دست ترلان و گرفتم و به سمت وسط سالن رفتم... كف دستش يخ كرده بود... سرش و پايين انداخته بود... متوجه شدم كه صورتش سرخ شده. وسط سالن ايستاديم... ترلان كه گيج به نظر مي رسيد سرش و بالا اورد و نگاهي به اطرافش كرد...
آهسته گفت:
من كه بلد نيستم برقصم...
دستش و روي شونه م گذاشتم و گفتم:
فقط پاتو جاي پاي من بذار...
سرش و دوباره پايين انداخت. صداي گوش نواز پيانو خيلي ها رو براي رقص وسط سالن اورده بود... خيلي آروم با ترلان مي رقصيدم... حواسش به گام هاش نبود... منم توي رقص تانگو استاد نبودم. بيشتر خاطراتم از تانگو به زماني برمي گشت كه دخترعموهام از فرانسه اومده بودند و توي عروسي پسرعمه م با هم تانگو مي رقصيديم... ياد بارمان افتادم كه يه دفعه از پشت بهمون تنه مي زد و ما رو توي بغل هم مي انداخت.
با دقت نگاهي به صورت ترلان كردم. آهسته گفتم:
تو براي چي خجالت مي كشي؟
معلوم بود كه خيلي عذاب مي كشه. آهسته گفت:
ولش كن...
دست يخ كرده ش كه توي دستم بود و فشار دادم و گفتم:
تو اوني نيستي كه بايد خجالت بكشه...
از بالاي سر ترلان نگاهي به دانيال كردم كه هنوز ورق دستش بود ولي بدون توجه به بازي با حرص نگاهمون مي كرد. پوزخندي به صورت عصبانيش زدم... هرچند كه حقش بود به خاطر اين دختري كه نزديكم وايستاده بود و عين بيد مي لرزيد يه كتك اساسي بهش بزنم.
ترلان پاشو روي پام گذاشت.. به روي خودم نيوردم... مي دونستم حواسش جاي ديگه ست. اين قدر همديگه رو نمي شناختيم كه بتونم حرفي بزنم و ذهنش و به سمت ديگه اي منحرف كنم... ولي اون قدر به هم تعهد داشتيم كه اون كمكم كنه كه اعتياد و كنار بذارم و منم از دست دانيال نجاتش بدم.
آهنگ تموم شد... ترلان با نگراني نگاهم كرد... يه آهنگ ديگه شروع شد. مي دونستم حالا حالاها دوست نداره پيش دانيال برگرده... چشمكي بهش زدم و گفتم:
اين يكي قشنگ تره ها!
لبخندي روش لبش نشست.
يه دفعه چشمم به مردي افتاد كه نزديك جمعيتي كه وسط سالن مي رقصيدند ايستاده بود و با اون چشم هاي تيره و شقيقه ي زخمي نگاهمون مي كرد... دوست باباي ترلان!
خواستم بحث رو به سمت دوست باباش بكشم ولي ترسيدم كه حال ترلان بدتر از اين بشه...
سرم و پايين انداختم... هيچ كاري نمي تونستم بكنم...
آهنگ دوم كه تموم شد ترلان گفت:
رادمان... مي دوني كه اگه امشب سراغ اون دختره نري دوباره يه بلايي سرت مي يارن! برو... من حالم خوبه.
نگاهي دقيق به صورتش كردم. يه كم رنگ پريده به نظر مي رسيد ولي بهتر بود... تونسته بود خودش و پيدا كنه. با اين حال گفتم:
حالا به اونم مي رسيم.
ترلان لبخند كمرنگي زد و گفت:
هنوز معده دردت خوب نشده... مي خواي بازم سرت بلا بيارن؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
اين چيزي بود كه خودم انتخاب كردم... نه اونا!
ترلان دستش و از روي شونه م پايين انداخت و گفت:
ممنونم...
و آهسته به سمت دانيال رفت. منم دنبالش رفتم. نمي دونستم بايد چي كار كنم كه امنيت ترلان و توي مهموني تضمين كنم... ترلان با فاصله از دانيال نشست. دانيال داشت چپ چپ نگاهش مي كرد. كنار ترلان نشستم. دانيال گفت:
چي شد؟ از باغ خوشت نيومد؟
نگاه معني داري بهش كردم و گفتم:
چرا! اتفاقا خوب بود كه چند دقيقه تنها توي فضاي باز نفسي تازه كنم.
اميدوار بودم متوجه شده باشه كه كسي رو توي باغ نديده بودم. ظاهرا متوجه شده بود. رو به ترلان كرد و گفت:
باران! امشب مثل هميشه نيستي ها!
ترلان با صدايي ضعيف و خشك گفت:
راستش به خاطر دعوتي كه خود استاد شخصا ازم كرده بودن اومدم... مي دوني كه زياد حالم خوب نبود.
پژمان با حالتي مشكوك به من و ترلان نگاه كرد و گفت:
چي شده كه شما دو نفر باهم ديگه ناخوش شديد؟
اولين چيزي كه به ذهنم رسيد و گفتم:
يه جورايي مسموم شديم... آخه دست پخت دانيال و امتحان كرديم.
صداي شليك خنده ي مهمونا تو فضا پيچيد. حتي ترلانم زير خنده زد. دانيال از عصبانيت دندون هاش و روي هم مي سابيد. لبخندي زدم... حقش بود... زيادي امشب دور برداشته بود.
در همين موقع صدايي رو از سمت راستم شنيدم:
بابا! مي شه براي من ماشين بگيريد كه برم؟
به سمت راست چرخيدم. پژمان گفت:
چرا؟ بهت خوش نمي گذره؟
چشمم به دختري با قد متوسط افتاد كه يه پيرهن ساده ي مشكي تا روي زانو پوشيده بود. موهاي مجعد و پرپشت قهوه اي تيره ش كه تا كمرش مي رسيد و باز دورش ريخته بود. گونه هاي برجسته ، چشم هاي خوش حالت مشكي و ابروهاي كمونيش صورتش و بانمك و خوشگل كرده بود. برخلاف دخترهاي توي مهموني آرايش نكرده بود و لباس آن چناني هم نپوشيده بود. تو دلم گفتم:
يعني دختر پژمان اينه؟
سرم و به سمت دانيال چرخوندم. ديدم دانيال داره با چشم و ابرو به اون دختر اشاره مي كنه... پس خودش بود! يه كم با ديدن تيپ لباس پوشيدنش جا خوردم. انتظار داشتم طور ديگه اي باشه.
پژمان آهسته گفت:
زشته دخترم... يه كم ديگه كه بگذره مهموني هم تموم مي شه.
دختر چيزي نگفت. آهسته به سمت يكي از ميزهاي ناهارخوري رفت. يه دقيقه ي بعد دانيال با چشم و ابرو به ظرف چيپس و ترلان اشاره كرد. متوجه منظورش شدم. رو به ترلان كردم و گفتم:
باران! چيپس مي خوري؟
ترلان نگاهي به دانيال كرد و به من گفت:
اگه بياري.
پژمان كاسه كوزه مون و بهم ريخت:
چرا برديا جان زحمت بكشن؟
و يكي از خدمتكارها رو صدا زد. دانيال با اعصاب خوردي يه كم ديگه از نوشيدنيش خورد. ترلان طاقت نيورد و گفت:
دانيال جان امشب بايد رانندگي هم بكني ديگه! يه كم رعايت كن.
دانيال پوزخندي زد و گفت:
نترس... من بيشتر از اين حرفا جا دارم.
ولي به نظرم دانيال ديگه جا نداشت. مطمئن بودم آخرش مجبور مي شيم زيربغلش و بگيريم و از سالن بيرون ببريمش... با اين حال جاي تحسين داشت كه هنوزم حواسش به ماموريتش بود... هرچند كه بعد يه مدت متوجه شدم ديگه روي اين موضوع هم نمي تونه تمركز كنه... اكثر كسايي كه دور ميز نشسته بودند مست شده بودند.
دانيال با خنده ادامه داد:
اگه هم نتونستم رانندگي كنم پژمان امشب يه اتاق بهمون مي ده.
دهن ترلان كه چه عرض كنم! دهن منم از اين همه وقاحت باز مونده بود. در همين موقع چشمم به دختر پژمان افتاد كه داشت از سالن خارج مي شد. با سر به ترلان اشاره كردم كه به حياط بريم. ترلان با تعجب پرسيد:
منم بيام؟
مجبور شدم بلند حرف بزنم:
بيا يه هوايي بخوريم.
دانيال با تحكم اعتراض كرد:
برديا! خودت نمي توني يه جا بند بشي لازم نيست باران هم دنبال خودت راه بندازي!
از جام بلند شدم. نگاهي به چشم هاي سرخ دانيال كردم و گفتم:
تو يه آبي به صورتت بزني بد نيست.
چپ چپ نگاهش كردم. ترلان كه بلند شد به سمت باغ رفتيم. همين كه پامون و از در بيرون گذاشتيم نفس راحتي كشيديم. ترلان آهسته گفت:
تو رو خدا كار و يه سره كن كه از اينجا بريم... دوست دارم دانيال و با دست خود م خفه كنم... حالا اين كه منم اينجام مشكلي درست نمي كنه؟
لبخندي زدم و گفتم:
چرا...
با تعجب نگاهم كرد. گفتم:
ببين! دختر پژمان روي اون صندليه نشسته... به نظر مي رسه حوصله ش سر رفته باشه. مي ريم سمتش... همين طور كه داريم آروم راه مي ريم از دانيال و مهموني يه كم بد مي گيم. بايد يه جوري جلوش تابلو كنيم كه خواهر و برادريم. بعد دو تايي باهاش سر يه ميز مي شينيم و يه كم حرف مي زنيم. بعد چند دقيقه تو بلند شو و به هواي قدم زدن از ما دور شو... باشه؟
ترلان سر تكون داد و گفت:
باشه!
قدم زنان به سمت جايي رفتيم كه دختر پژمان نشسته بود. همين كه يه كم نزديك شديم بحث و شروع كرديم.
ترلان: دانيال امشب شورش و در اورده. اصلا از اين دوستاش خوشم نمي ياد... از استاد انتظار ديگه اي داشتم.
_ صد بار بهت نگفتم كه اين پسره در حدت نيست؟ با اين وضعي كه امشب درست كرده آبرومون و برد.
ترلان: نمي دونم چرا امشب اين طوري شده!
_ جو اين مهموني داره خسته م مي كنه.
ترلان: دانيال نگفته بود اين طوريه اينجا... فكر مي كردم جو صميمانه تري داشته باشه. دنيا هم كه تا اومد رفت دنبال اون مردك! فكر كنم دانيال براي همين اين قدر شاكيه... شايد براي همين امشب اين قدر مشروب خورد.
_ بي خود كارش و توجيح نكن... اگه روي حرف من به عنوان يه برادر بزرگ تر يه كم حساب باز مي كردي اين طوري نمي شد. هنوزم دير نشده. به نظرم بهتره اين دوستي مسخره تون و هرچه زودتر تموم كنيد.
صداي قدم هايي رو از پشت سرمون شنيديم. سريع به سمت عقب برگشتيم. چشمم به مرد چهار شونه اي افتاد كه با چهره اي خشك و جدي بهمون زل زده بود و آروم دنبالمون مي اومد. من و ترلان با تعجب به هم نگاه كرديم.
ترلان پرسيد:
ماجراي اين يارو چيه؟ چرا دنبالمون مي ياد؟



رمان آن نيمه ديگر(20) نويسنده : آنيتال
رمان آن نيمه ديگر(20) نويسنده : آنيتال
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: mtmshpp نظرات (0)
علل خستگي معلمان

علل خستگي معلمان

اشاره اي به علل خستگي معلمان در كلاس درس

 

حميد رضا تركمندي - كارشناس ارشد مديريت

 

 امام علي (ع) فرمودند:

إن‎‏َّ هذِِهِ الْقُلوبَ تَمَلُّ‏‏‎ُّ كَما تَمَلُّ الْأبْدانُ فَابْتَغوا لَها طَرائِفَ الْحِكَمِ.
دلها مانند بدنها خسته مي‌شوند پس (براي رفع خستگي آنها) حكمتهاي تازه بجوييد.(نهج البلاغة، حكمت91)

 

خستگي بدني و روحي براي انسان ، حالتي آزار دهنده  است كه تقريبا" تمام توان و انرژي وي را تحت تاثير قرار داده و از كارايي  افراد مي كاهد . و درتعريف آن گفته شده :

 "خستگي  Fatigue  كاهش توانايي انجام دادن كار است ، خواه  كار بدني باشد يا ذهني  . 

  خستگي ،  آسيب ديدن عمل دستگاههاي  حسي، عصبي، يا عضلاني كه در نتيجه انگيزش و فعاليت مداوم پيدا مي شود .

خستگي، بيزاري و سيري است كه يك احساس بدني خاص مي باشد

عصبانيت Nervousness  حالت تنش دروني ، بي آرامي ، و حساسيت فوق العاده را مي گويند.

 (فرهنگ علوم رفتاري،شعاري نژاد)"

        منظور ما در اين نوشته كوتاه ،  خستگي اعصاب،ضعف عصبي ، نوراستني Neurasthenia  نيست . خستگي اعصاب يك بيماري كنشي است كه با احساس ضعف و كاهش فعاليت بدني و ذهني مشخص مي شود . بيماري عصبي است كه شخص مبتلا دايما" از ضعف و خستگي بدني و ذهني ، احساس سنگيني در سر ، ضعف حافظه و ساير عوارض شكايت مي كند . البته اين احساس ، نتيجه فعاليت عضلاني و ذهني نيست بلكه يك نوع خستگي خيالي است كه در اثر اضطراب رواني پيدا مي شود  (فرهنگ علوم رفتاري،شعاري نژاد)

         به دليل اهميت موضوع ، صرفا" برخي عوامل ، به اختصار و تيتروار خواهد آمد به اين هدف كه ساير نويسندگان آگاه  و مسلط به موضوع در اينترنت ، نشريات و غيره  به ارائه راهكارهايي براي غلبه برخستگي و كاهش تاثيرات سوء آن ترغيب گردند.

         معلمان هم مانند ساير افراد ممكن است دچار خستگي شوند ، كار  ارزشمند معلم به دلايل بسيار با ديگر مشاغل تفاوتهايي دارد ؛ معلم در كلاس بايد از دانش آموزان  ارزشيابي شفاهي و كتبي داشته ،  كلاس را مديريت و اداره نمايد ، سر و صدا و گرمي و سردي  را تحمل كند، واكنش دانش آموزان  را نسبت به تشويق و تنبيه هاي احتمالي زير نظر بگيرد ، محبت بورزد، عواطف مختلف از خود بروز دهد، در آن واحد با چندين نفر با وجود تفاوتهاي فردي آشكار ، سر و كار دارد، به پرسشهاي همه پاسخ دهد، از يادگيري تك تك دانش آموزان  اطمينان حاصل كند ، به پيشرفتهاي شاگردان توجه نموده و براي ارتقاي سطح كيفي كلاس تلاش كند ،  آشتي دهد ، تشويق كند ، (به جاي واژه تنبيه چه بنويسيم؟)  تنبيه كند ، ارتباط بين خود و والدين و مدرسه را ايجاد نمايد،دل بسوزاند ، عشق بورزد ، هر دانش آموز را در فرايند آموزش و يادگيري سهيم كند ، دانش آموزان را به نوبه  مطرح كند ، اشكال بگيرد ، رفع اشكال كند ، قضاوت كند ، راهنمايي كند ، نمره دهد، بيش از ديگران مراقب اعمال خود باشد،پند و اندرز دهد و ...

        از طرف ديگر، دانش آموزان  هم مجبورند براي ساعاتي در كلاس نشسته ، مقررات و نظم را رعايت كنند، به پرسشهاي معلم پاسخ گويند ، و هر كدام انتظار دارند در  جريان ياددهي و يادگيري  مشاركت داده شوند، سردي و گرمي و سر و صداي كلاس را تحمل كنند ، نسبت به فضاي آزاد  منزل و حياط مدرسه ، از جنب و جوش  خود بكاهند  و ...www.zibaweb.com

       معلم بايد حواس كليه دانش آموزان را هنگام تدريس به خود جلب نمايد ، از انتقال صحيح اطلاعات به دانش آموز اطمينان يافته و نكات لازم در شيوه هاي تدريس خود را مد نظر قرار داده و براي موثر بودن تلاش خود ، همواره به ارزيابي روش خود و ميزان يادگيري دانش آموزان بپردازد ، انتظارات مدرسه و  خانواده را در مورد دانش آموزان در حد ممكن بر آورده سازد و ...

      

       مجموعه موارد بالا و صدها مورد فعاليتهاي ديگر معلم در كلاس ، مي تواند خستگي  وي را به دنبال داشته باشد ...  اما برخي عوامل موثر بر افزايش خستگي معلمان در كلاس چيست ؟

   در زير  خلاصه اي از اين عوامل ذكر مي شود كه ممكن است  در برخي مدارس و براي برخي معلمان مصداق نداشته باشد و البته جا دارد  هر كدام از بندها ، جداگانه و به دقت بررسي شود و راهكارهايي براي به حداقل رساندن  تا ثير آنها در خستگي معلمان ارائه شود ، موارد مذكور  صرفا" براساس تجربه شخصي تعدادي از همكاران و جهت اطلاع آورده شده اما معلمان  باتجربه  و داراي  سابقه خدمت بالا ، تاكيد مي كنند  كه از تمام عوامل موثر تر بر خستگي معلم ، اين است كه  "  معلم تمام وقت كلاس را به خود اختصاص دهد"  و از روش تدريس هايي كه دانش آموزان در آن كاملا" منفعل هستند ، استفاده گردد.  ضمنا" تجربه نشان داده كه دانش آموزان به درس و تدريس معلمان پر انرژي ، شاداب و سر حال  در كلاس ، توجه بيشتري داشته و مطالب ارائه شده را بهتر ياد گرفته و در كل ، از  نظر آنان ،  اينگونه معلمان از نظر اكثر دانش آموزان ، افرادي دوست داشتني ، موثر و كارا هستند  ، بر عكس  گرچه اطلاعات علمي برخي معلمان بسيار خوب و حتي نحوه ارائه درس در كلاس هم اشكالي ندارد اما به دليل اينكه ، مطالب را با شادابي و حرارت به دانش آموزان ارائه نمي دهند ، ميزان توجه و يادگيري آنان در كلاس كمتر خواهد شد .

 

 

عوامل خستگي مربوط به معلم:

 

*نداشتن برنامه و طرح درس مشخص براي يك جلسه آموزشي.

*عدم هماهنگي معلمان و كادر  مدرسه در تنبيه و تشويق دانش آموزان و اينكه ممكن است از برخوردهاي محبت آميز  و يا تشويق و تنبيه و روش تدريس  معلم ، سوء استفاده كنند.

*اين نگرش كه ؛ بيش از اندازه فعاليت مي كند و كسي قدرش را نمي داند .

* داشتن اين نگرش كه كار  وي مهم ، مفيد و موثر نيست و نتيجه اي مشهود در دانش آموزندارد.

*داشتن اين نگرش كه تاثير  كار معلم در سطح جامعه چندان مشهود نيست .

*مشكلات شخصي معلم مربوط به خارج مدرسه ، مانند  داشتن فرزند كوچك ، استراحت ناكافي ،مشكلات مادي ،مشكلات جسمي

*انتقال ناخواسته (احتمالي) مشكلات شخصي و عصبانيت ها به كلاس درس توسط معلم.

*استفاده از يك روس تدريس يكنواخت مانند روش تدريس سخنراني صرف كه دانش آموزان  به صورت كامل شنونده و منفعل خواهند بود .

* عدم استفاده از وسايل كمك آموزشي در كلاس ، پس كلاس تنوعي براي دانش آموز نخواهد داشت و ممكن است رغبتي به شنيدن سخنان معلم نداشته  و توجهي به كلاس ننمايند.

*تاكيد معلم به انضباط خشك كلاسي دانش آموزان ، كه ابتدا منجر به كسالت دانش آموز و سپس معلم خواهد شد.www.zibaweb.com

*عدم رضايت شغلي معلم .

*حساسيت بيش از حد معلم به جنب و جوش دانش آموزان و رعايت مقررات كلاسي و درگيري هاي احتمالي پس ازآن.

*اختصاص اوقات كلاس به رسيدگي به درگيري ها ي خود با دانش آموزان ، و دانش آموزان با يكديگر.

*تاكيد احتمالي برخي مناطق  ، مديران مدارس و بازرسان ، به داشتن نمرات ثبت شده بيشتر توسط معلمان در دفتر نمره ، بدون توجه به انواع شيوه هاي ارزشيابي و فقط تاكيد بر  نمرات پرسش پاي تخته .كه  اين سبك ارزشيابي ، به ميزان زيادي از انرژي معلمان كاسته و آنان را باكمبود وقت مواجه مي كند .

* و ساير عوامل

 

 

عوامل خستگي معلم مربوط به دانش آموزان ، كلاس و محتواي دروس:

 

*بي توجهي دانش آموزان به كلاس در اثر درگيري هاي احتمالي.

*بي توجهي دانش آموزان به تدريس معلم به دليل امتحان يا پرسش ساعت قبل يا بعد .

*آلودگي هواي كلاس ، بيماريهاي واگيردار ، گرو خاك در كلاس.

*خستگي دانش آموزان در ساعات آخر  و معلم مجبور است مكررا" توجه آنان را به كلاس و درس جلب نمايد.

*خستگي دانش آموزان به دلايل متعدد مانند  مسابقات ساعات قبل، عدم استراحت و خواب كافي در منزل.www.zibaweb.com

*عدم آمادگي دانش آموزان براي پاسخگويي  يا امتحان و مقاومت و چانه زني در برابر  پرسش يا ارزشيابي معلم .

*وجود دانش آموزان بي انضباط، بي نظم، مزه پران، متلك گو، و مخل نظم كلاسي كه معلم را مجبور به تذكرات مكرر خواهد كرد. گاهي علل بي نظمي در كلاس ناشي از خود دانش‌آموز است . برخي از اين علت ها عبارت است از :

1 ) ناراحتي هاي جسمي ، روحي و رواني

 2 ) نداشتن علاقه و انگيزه 

 3 ) سر در گم بودن و بي اعتنايي به انتظارات معلم و قوانين و مقررات مدرسه و كلاس درس

 4 ) نداشتن برنا مه ي مشخص مطالعه

 5 ) كم خوابي و خستگي مفرط

 6 ) انجام ندادن تكاليف خود

 7 ) تغذيه ي نا مناسب 

 8 ) نا اميدي احتمالي به آينده 

 9 ) استقلال طلبي و مقابله با اقتدار معلم

 

*جذاب نبودن محيط داخلي كلاس مانند رنگ نامناسب درب و ديوار ، نداشتن پرده هاي مناسب و زيبا،و ساير امكانات جزيي كلاس .

*حواس پرتي مكرر دانش آموزان در اثر سر و صداي بيرون مدرسه ، داخل سالن ، تنبيه هاي احتمالي در سالن و غيره كه معلم را مجبور به تجميع حواس دانش آموزان مي كند .

*وجود مشكلات جديد مانند  آوردن موبايل به كلاس توسط دانش آموزان، و در نتيجه حواس پرتي آنان و تذكرات مكرر معلم و يا ايجاد سوال براي معلم كه چرا  تعدادي از دانش آموزان اصلا" به سخنان معلم توجهي ندارند ؟

*نبود رغبت و انگيزه كافي دانش آموزان به درس و كتاب و تحصيل .

* درگيريها و تنبيه هاي احتمالي دانش آموزان در ساعات قبل و ترس از ساعت بعد .

* درگيريهاي شخصي و قهر و دعواي دانش آموزان با هم در كلاس و يا حياط و بيرون از مدرسه  و يا تنبيه و محروميت هاي دسته جمعي آنان .

*جذاب نبودن محتواي مواد آموزشي و يا حجم بالاي برخي كتب درسي .

*سختي برخي مواد درسي.

 

عوامل خستگي معلم مربوط به مدرسه ، مديريت ،دفتر و همكاران

 

* جذاب نبودن سالن و حياط مدرسه مانند رنگ ، فضاي كافي و غيره

*نبود كارگاه و آزمايشگاه مجهز و فعال و در دسترس معلم و دانش آموز براي تنوع بخشي به روش هاي تدريس.

*نبود امكانات كافي كمك آموزشي كه در اختيار معلم قرار بگيرد و وي را مجبور  به استفاده از روش تدريس سخنراني صرف مي كند .

*نبود مشاوره قوي براي راهنمايي دانش آموزان و حل برخي مشكلات آنان.

* وجود معاون يا مدير بسيار سختگير كه دانش آموزان را به اعمال فشار و سختگيري عادت داده و معلم نيز در اين رابطه دچار مشكل خواهد شد.

* ندادن بازخورد به معلم توسط مديريت مدرسه  در مورد فعاليت هاي دلسوزانه و مشهود  وي و عدم توجه به كارهاي انجام شده توسط معلم در كلاس و مدرسه.

*بي انگيزگي احتمالي مدير مدرسه  Principalو عدم علاقه به مسئوليت خود و انتقال اين بي علاقگي به معلمان .

*سخنان تكراري (احتمالي) همكاران در  اوقات زنگ تفريح در دفتر مدرسه ، آبدارخانه و سالن و گلايه از موارد مختلف و ندادن انرژي مثبت به هم  و نپرداختن به انتقال تجربه و تقويت روحيه همكاران.

*عدم پذيرايي مناسب از همكاران در زنگ تفريح ، و وجود درگيريهاي احتمالي دفتر با دانش آموزان و رسيدگي به آن در زمان استراحت معلم.

*نبود كتابخانه فعال ، نبود سالن كنفرانس يا محلي كه معلم برخي اوقات دانش آموزان را جهت تنوع بدانجا برده و تدريس نمايد.

*عدم توجه به نوآوري و ابتكارات معلمان توسط كادر مديريت مدرسه.

*ارزشيابي يكنواخت و براي رفع تكليف از كليه معلمان ، نبود تفاوت بين كاركنان معمولي و كاركنان فعال و كوشا.

*وجود برخي همكاران بي انگيزه منفي باف و آنهايي كه پشت سر هم انرژي منفي(؟) به ديگران منتقل مي كنند .

* وجود برخي همكاران كه با فعاليت هاي نوآورانه و غير سنتي  مخالفت كرده و شخص را از كار خود دلسرد مي نمايند، ومديريت نيز به تبع آنان ،بدان كارهاي نوآورانه توجهي نمي كند .

*وجود كادر مديريت خسته و بي انگيزه در مدرسه كه به صورت سنتي به وضع موجود رضايت داده و در پي تحرك و نوآوري و تشويق نيستند .

*ايراد گيري بيش از حد برخي والدين به معلم ، مدير ، معاون و كاركنان مدرسه ، كه ممكن است  آنان را در انجام وظايف خود ، محتاط  كند .

* محافظه كاري بيش از حد كادر مديريت ، كه فضايي كسل كننده را در مدرسه به وجود خواهد آورد.

* عدم توجه احتمالي بازرسان ، ادارات و دواير به فعاليت هاي موثر معلمان دلسوز ، نوآور و خلاق .

* وجود مديران به نگرش مديريت ذره بيني در مدارس و كنترل دقيق و سختگيرانه بر اعمال معلم در مدرسه.

* حاكم شدن اين نگرش نادرست كه : ممكن است بين افراد فعال و غير فعال در اين سازمان تفاوتي وجود ندارد !كه موجب بي انگيزگي معلمان خواهد شد .www.zibaweb.com

*حاكم شدن يك فضاي محافظه كاري ، انضباط خشك ، و عدم توجه به نشاط و شادابي فضاي مدرسه و دانش آموزان ، وجود تذكرات مكرر  مبني بر رعايت مقررات  و موازين انضباطي غير ضروري دانش آموزان  و در كل اعمال فشار بر دانش آموزان كه اين فضاي غير شاداب ، اثر خود را بر معلمان  نيز خواهد گذاشت.

*ندادن انگيزه و انرژي به معلمان در جلسات شوراي معلمان مدرسه و برگزاري آن به صورت تكراري و غير مفيد و  دعوت نكردن از كارشناسان براي ارائه روشهاي جديد مقابله با خستگي معلمان و ...

 

با توجه به هر كدام از بندهاي بالا(در صورتيكه براي معلمان مصداق داشته باشد) پيدا كردن راهكارهاي در دسترس ، ممكن است . كه اين كار ابتدا توسط خود همكاران و يا توسط متخصصان و كارشناسان مختلف  انجام شود .مديران مدارس سهم به سزايي در كاهش ميزان خستگي معلمان در مدرسه داشته و مي توانند با ايجاد فضايي شاد و محيطي دوست داشتني و با تاكيد بر روشهاي ايجاد انگيزه در همكاران ، بسيار موثر واقع شوند .

... در صورت داشتن تجربيات مفيد در اين زمينه ، ما را از نظرات مفيد خود بهره مند ساخته و به ايميل ما ارسال نماييد.

     

 

*****************
چند روش براي كاهش خستگي معلمان

اين قسمت ازmagiran.com آورده شده است.* اولين كار پس از ورود به منزل، اين است كه به پشت دراز بكشيد وعضلات ارادي بدن را كاملاً شل كنيد. پلك ها را روي هم گذاشته وسعي كنيد به همان حالت باقي بمانيد و به چيزي فكر نكنيد.
* خستگي حنجره وگرفتگي صداي خود را نيز با دم كرده جعفري و گل گاوزبان و خوردن شلغم پخته رفع كنيد.
* خستگي كار روزانه و تنش هاي عصبي روي چشم تاثير منفي دارد. سه نوع حركت ورزشي براي رفع خستگي چشم پيشنهاد مي شود:
* نگاه كردن به بالاو پائين بدون حركت سر به تعداد ۱۰ بار.
* نگاه كردن به چپ و راست بدون حركت سر به تعداد ۱۰ بار.
* قرار دادن دست ها براي چند لحظه روي چشم و برداشتن آنها.
البته شستن چشم با چاي تازه دم شده و خيساندن يك قاشق غذاخوري برگ رازيانه در ۲۵۰ سي سي آب جوش به مدت دو ساعت و عبور دادن آن از صافي و شست وشوي چشم با آن نيز مي تواند به رفع خستگي چشم كمك كند.
* يكي از علل اصلي خستگي پس از كار روزانه، كمر درد است، براي پيشگيري از بروز كمردرد يا به حداقل رساندن آن توصيه هاي زير كمك كننده است:
* استفاده نكردن از كفش هاي تنگ و باريك.
* استفاده از صندلي دسته دار و تا حد امكان بدون چرخ و داراي ارتفاع و پهناي مناسب كه پشتي صندلي تا شانه ادامه داشته باشد.
* در كلاس درس، بايد طوري بنشينيد كه زانو بالاتر از ران قرار گيرد و از زيرپايي هم استفاده شود.
* در كلاس درس نبايد به مدت طولاني سر پا ايستاد.
* انجام دادن حركات كششي و نرمشي روزانه به مدت ۲۰ دقيقه و استفاده از فنون گوناگون ماساژ عضلات، به ويژه ماساژ اندام ها.
* براي رفع خستگي روزانه و به دست آوردن انرژي مورد نياز، بايد خواب خوبي داشته باشيد، بنابراين خوابيدن و بيدار شدن سر وقت و سر ساعت براي حفظ نظم خواب ضرورت دارد.
* خوردن غذاي سبك و قابل هضم در شب، دوش گرفتن قبل از خواب،  و خوابيدن به مدت ۷ تا ۸ ساعت در طول شبانه روز هم توصيه مي شود.
**********************



علل خستگي معلمان
علل خستگي معلمان
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: mtmshpp نظرات (0)
 
CopyRight © http://mtmshopp.zaminblog.com
روغن شتر مرغ (پوستی)
عینک آفتابی مردانه BMW
گردنبند Love
کارتون پلنگ صورتی