رمان تو مال مني (29) بعد از چاپ كتاب قبلي ام حالا فرهاد مشتاقانه منتظر بود تا كار جديدم را تمام كنم. به محض اين كه كمي مي نوشتم مي گرفت تا بخواند. به نظرم او تنها فردي بود كه به نوشته هايم علاقه مند بود! به محض اين كه كمي مي نوشتم ازم مي گرفت ومي خواند. به ساعتم نگاه كردم. پس چرا نمي آمد؟ توي پياده رو منتظرش ايستاده بودم. اگر مي فهميد چند صفحه برايش آورده ام خوشحال مي شد. چرخيدم به طرف خيابان...از انتظار متنفرم....بيا ديگه.... خيلي منتظر شدي؟ باشنيدن صدايش ذوق كردم. برگشتم طرفش... آره...خيلي... ببخشيد....يه نفر اومده بود كه بخاطرش معطل شدم. در را باز كرد. سوار شدم. رها...يادته از شهاب برام گفتي؟ چطور مگه؟ خب راستش صبح منو توي پياده رو ديد. اول خيلي عادي رد شديم....اما هردومون يهو خشكمون زد. قيافه اش عين همون روز بود...اونم منو شناخت. اول خودمو زدم به اون راه ولي اومد جلو و باهام حرف زد. خب فهميد من اينجا كار مي كنم. و الانم اومده بود كه...كه اگه باهش بري تورو ببره مادرتو ببيني... مدتي طولاني فقط بهش نگاه كردم. خب تحليل كن رها...شهاب اومده كه تورو ببره پيش مامان! هيچ حسي نداشتم. هيچ حسي...حتي از نفرت هم خبري نبود.... ولي فرهاد.... عزيزم...اون مادرته...چه اشكالي داره بري سراغش... دوست ندارم برم... ببين مي دونم اونا اذيتت كردن...اما الان كه تو خوشبختي....فكر نمي كني وقته شه ببيننت؟ تو تنهايي زندگي خودتو ساختي....بدون كمك اونا...بريم؟ نمي دونم... پس بريم... ماشين را روشن كرد.... وايسا فرهاد... چرا؟ بهونه نيار...بعداً ازم ممنون ميشي... شهاب آمد كنار ماشين ايستاد. خداي من خودش بود....باز هم هيچ حسي پيدا نكردم...چطور مي توانستم از اينكه ولم كرده بود دلخور باشم وقتي كه مردي كنارم بود كه عاشقش بودم؟ با اشاره ي فرهاد، شهاب سوار شد. سلام رها.... سلام بابا... فرهاد بدون اينكه بهم نگاه كند لبخند زد. و شهاب گفت: تا كي مي خواي بهم تيكه بندازي؟ فرهاد راه افتاد....و شهاب گفت: حتي روحشم خبر نداره كه دارم تورو مي برم پيشش. ببينتت حتما خوشحال ميشه.... آره...خوشحال ميشه... تو هنوز ازمون ناراحتي؟ دلخوري من از مامان...ربطي به تو نداره...مال خيلي قبل تره... باشه...باور كردم... به فرهاد نگاه كردم. وانمود مي كرد فقط حواسش به رانندگي اش است...ولي مي دانستم نگران است. شايد نگران اينكه من از اينكه شهاب آن كار را كرده ناراحتم. نه بخاطر شهاب، براي راحت كردن خيال فرهاد گفتم: باور كن...من ديگه اون اتفاق اصلاً برام مهم نيست...فقط از مامان ناراحتم بخاطر بچگيم...همين... خب...آره حتماً...تو حالا شوهر خوبي داري كه همو دوست دارين... فرهاد بهم نگاه كرد و لبخند زد. چند وقته ازدواج كردين؟ فرهاد دوباره لبخند زد. و من گفتم: همون سال... اوه...از زندگيت راضي هستي؟ جدي جدي شبيه باباها شديا....راضيم.... كاش بس مي كرد و اين همه حرف نمي زد....آن قدر سريع اتفاق افتاده بود كه هنوز باورم نميشد اين شهاب است كه پشت سرمن نشيته و ما حالا داريم مي رويم خانه ي آنها.... هوف...مقاومت فايده اي نداشت...تا موقع رسيدن ديگر هيچ كس حرفي نزد. من استرس داشتم...ولي نمي توانستم بفهمم فرهاد در چه حاليست...خيلي عادي به نظر مي رسيد....ولي شهاب زياد آرام نبود...گوشي ام زنگ زد...آرش بود.... سلام عزيزم....چيزي شده؟ سلام مامان...دلم درد مي كنه.... تكيه دادم به صندلي و دست چپم را گذاشتم روي پيشاني ام... چرا عزيزم؟ چيزي خوردي؟ نه...خيلي درد مي كنه...بيا پيشم. الان؟ آره ماماني...بيا دنبالم... باشه خوشكلم...الان ميام...گريه نكنيا....ما الان ميايم دنبالت...خب...حالا برو پيش خاله مهتاب بشين تا بيايم...باشه؟ باشه...زود زود بيا... فرهاد پرسيد: چش شده بود؟ ميگه دلم درد ميكنه بيا دنبالم... دلش درد مي كنه؟ الكي ميگه...مي خواد بياد خونه اينو ميگه...تا حالا چند دفعه اين كارو كرده كه برم دنبالش...فكر كنم بچه ها اذيتش ميكنن...بهونه مي گيره.... خب چيكار كنم؟ برم دنبالش يا نه؟ الان ميره پيش مهتاب اون هواشو داره...وقتي داريم برميگرديم مي ريم دنبالش... باشه....صلاح آرش خويش مادران دانند. و شهاب تمام مدت ساكت بود. كاش زود مي رسيديم و زود تمام مي شد....دلم براي آرش سوخت... فرهاد...همين الان برو دنبالش... چي شد؟ نظرت عوض شد؟ گناه داره....با خودمون مي بريمش... باشه....كاش زودتر گفتي بودي كه همونجا دور مي زدم... چيزي نگفتم. رفتيم دنبال آرش. خيلي خوشحال شد كه فرهاد هم هست. با تعجب به شهاب نگاه كرد اما فكر نمي كردم او را بياد آورده باشد. بعد هم نشست و شروع كرد به تعريف كردن قصه اي كه امروز برايشان گفته بودند و ما مجبور بوديم ذوق زده شويم، تعجب كنيم....و وقتي مي خنديد بخنديم....حتي نپرسيد چه خبر است و كجا داريم مي رويم. وقتي رسيديم شهاب با خوشحالي پياده شد. و رفت طرف در خانه شان. اگه مي خواي راحت تر باشي....من و آرش تو ماشين مي مونيم....هان؟ اوم....نمي دونم... چرا...من دنبالت نيام راحت تري...برو....فقط يادت باشه اگه اون اتفاقا نيفتاده بود ما الان كنار هم نبوديم....اگه دوستم داري...نبايد از مادرت بدت بياد....هوم؟ من استرس دارم فرهاد. راستش نمي دونم بهش چي بگم...اون....ميشه برگرديم خونه؟ تا اينجا اومديم عزيزم....بايد بري...و براي همه ي عمرت راحت شي....اگه الان نري آرامش پيدا نمي كني...زود باش برو.... آرش پرسيد: اين جا كجاست؟ خونه ي يكي از دوستاي قديمي مامانت... بچه ندارن؟ نمي دونم...رها بچه دارن؟ من هم نمي دانستم. شهاب آمد كنار ماشين و گفت: بياين پس.... با ناراحتي پياده شدم و رفتم. شهاب جلو مي رفت و من پشت سرش. از پله ها كه بالا مي رفت بهش نگاه كردم. باورم نمي شد روزي دوستش داشته ام... هرچه نگاهش مي كردم هيچ چيز جذابي به نظرم نمي رسيد. چقدر خوشبخت بودم كه تركم كرده بود....عشق من ان پايين توي ماشين كنار بچه ام نشسته بود....و هيچ وقت تركم نمي كرد. رسيديم در را باز كرد و رفت تو. من ايستادم كه برود و با اهل خانه هماهنگ كند....كمي بعد برگشت و صدايم كرد: چرا ايستادي پس؟ بيا تو.... خونه اس؟ آره....بيا...شوهرت چرا نيومد؟ همين طوري.... يه دختر داريم. سه سالشه...بچه ي تو چند سالشه؟ چهار و اينا.... مثل خودت خشكله... خالي مي بست. آرش نمي توانست شبيه من باشد.... پس كجاست مامانم؟ تو اتاقه....بشين تا صداش كنم. خب چيزي كه مي ديدم يك خانه ي بهم ريخته بود كه هيچ نشاني از سليقه و ظرافت زنانه در هيچ جايش به چشم نمي خورد. طبيعي بود. من كه از مادرم توقع اين كارها را نداشتم. به نظرم هيچ چيز با هيچ چيز هم خواني نداشت...كلافه كننده بود. ا...خودش اومد....ببين كي اينجاست....رها دخترت.... با لبخندي ساختگي به مادرم كه داشت از اتاق بيرون مي آمد نگاه كردم...او همين زحمت را هم به خودش نداد. فقط بهم زل زد. ايستادم... سلام... سلام...خب حالا چرا آورديش اينجا؟ نكنه هنوز همو دوست دارين؟ باورم نمي شد اين حرف را زده...دلم مي خواست گريه كنم...با ناراحتي به شهاب نگاه كردم...شهاب هم با دلخوري گفت: يعني چي؟ مگه خودت هميشه نمي گي يعني رها كجاست؟ چيكار مي كنه؟ چه جوري زندگي مي كنه؟ من پيداش كردم ديگه... فقط مي خواستم بدونم در چه حاله...اما نگفتم بيارش توي خونه ي من....نكنه توقع نداشتي من الان خونه باشم؟ هان؟ ديگر نتوانستم تحمل كنم. حالا واقعاً ازش متنفر بودم. با عصبانيت بهش نگاه كردم و گفتم: واقعاً كه...براي خودم متاسفم... و رفتم طرف در. توهين بزرگي بهم كرده بود. شهاب دنبالم آمد...هرچه گفت نرو گوش ندادم. كنار ماشين ايستادم تا حرفش را بزند. رها باور كن نمي دونستم اينطوري ميشه....اون...نبايد اين رفتارو باهات مي كرد...منو ببخش...من متاسفم... توقع نداشتم تا منو ديد بغلم كنه و بگه دخترم دلم برات تنگ شده بود....مي دونستم با ديدنش حالم بد ميشه...اما فكر نمي كردم اين قدر....اين قدر... منو ببخش.... ديگه بايد برم...خداحافظ... سوار شدم...و رفتيم.... چقدر زود اومدي؟ چي شد؟ خونه بود؟ آره بود...كار خوبي كردي باهام نيومدي! چرا؟ چي شد؟ باهام رفتار بدي داشت.... تازه يادم آمد آرش هم پيش ماست وقتي گفت: مامان دوستت اذيتت كرد؟ برگشتم و بهش نگاه كردم و لبخند زدم... نه عزيزم...همه چيز خوبه... ***
رمان تو مال مني (29) رمان تو مال مني (29)
× ادامه مطلب ×
+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: mtmshpp
نظرات (0)
|